پدر رفت  و  مادر در بستر  و  من ره به سوی وطن دارم

سالها مرگ را به تمرین نشسته بود و با خود زمزمه می کرد که؛

و ما اینک
صلیب سرنوشت شوممان بر دوش
ردای قرمز بی تدبیرمان در بر
بساک بافته از خارهای رنجمان بر سر
مسیحای دگر هستیم با افسانه ای دیگر
( احمد اللهیاری )

و برای من که تنها پسرش بودم میگفت؛ نه قهرمان بودم و نه تماشاچی. دلش پر بود از درد و به هیچ کس نگفت، الا  من ... الا  من .. و من نیز سکوت مرگبارش را نخواهم شکست. هرچند که این روزها هر جریده را می گشایم از او می گویند و پیچ هر کانال فضایی و زمینی که می چرخانم از او می شنوم؛

بگذار آسوده بخوابد که تنها هدیه ای که برای دوستانش به وصیت گذاشت چند کلام بالا بود که طی وصیت و اصرار مکرر سالها به من یاد آور شده بود.