ساعتی قبل به خودم گفتم به «غار تنهایی» خود خوش آمدی. بازگشتم ، از خانه پدری و سرزمین مادری ام و حال که سفر به پایان رسیده با خود خاطراتش را مرور می کنم؟ آیا باز خواهی گشت؟ گمان نمیکنم. شش سال پیش که از خانه ام هجرت کردم هم همین سوال را از خود کردم. اما آن روز پاسخم متفاوت بود. آن روزها اگر هیچ نداشت، حداقل عشق معنا داشت و ما هرچند دروغ میگفتیم، اما عشق را نمی فروختیم. نگاهمان اگر دوست داشت ، تنها بر زبان جاری نبود. به انسان به چشم انسان نگاه می کردیم و هم را به بازی نمی گرفتیم. و اگر نفرین نثار هم می کردیم، در گوشه دل می گفتیم نمایش جالبی بود و می گذشتیم. صداقت هنوز خریدار داشت و اگر هیچ نداشتی ، هنوز باور داشتی که همدلی را در سایه استعداد ها میتوان به نمایش گذاشت. آنروزها صداقت خریدار داشت.
اما این روزها عشق لای پولکی از تعفن بر زبان جاری است. نه پدر او را می شناسد و نه دیگر مادر همدرد و همراه دخترش است. برادرکشی از نان شب واجبتر است و تبختر و فخر در لباس محبت رسم زمان ماست. زاویه نگاهها مورب شده و دوست و دشمن نگاهشان بالای سرت سنگینی می کند. در این وانفسا فقط و فقط عشق است که معامله می شود. آیا بازخواهی گشت؟ گمان نمی کنم. |