من زیرانداز آن غریبه بودم

بعضی وقتها که خسته ام از درد تنهایی، همدمم صفحات جستجوی «بیتاوب» می شه و یک به یک اسم ZANدوستانم را جستجو می کنم تا ببینم کار جدید چی دارن و حرف جدید چی زدند. امروز روز «پریناز» بود. با خواندن شعری از او رفتم به خاطرات سالها قبل؛ به یاد دخترکی افتادم که دردی از جنس درد تمام زنان سرزمینم داشت:

کیانا سرآغاز داستان بود. روبروی دفتر گروه جامعه شناسی دانشگاه رودهن گرم گفتگو بودیم. آنروزها کیانا در حال نگارش مرحله آخر پایان نامه اش بود؛ «بچه های طلاق؛ کانون اصلاح و تربیت». هر دو منتظر دکتر آقابخشی بودیم تا اجازه دفاع از پایان نامه را صادر کند که نازنین آمد و من را به محفلی سه نفره دعوت کرد که من میهمان افتخاری آن شدم و آنروز چهار نفره برگزار شد.

ـ «بابک امروز توی شرکت از من خواستگاری کرد.»
ناگهان نگاه نازنین و کیانا بر لبان ملیحه دوخته شد و او که می دانست باید ماجرا را تمام و کمال تعریف کند شروع به سخنرانی کرد. براحتی می شد عشق را از چشمانش خواند، حتی آنقدر واضح بود که من نیز که بار اولم بود او را می دیدم، آنرا حس کردم.

ـ «نه که عاشق باشم، اما بابک همان مردی است که می تونم سر به شانه هاش بزارم.»
بابک مهندس راه و ساختمان بود و ملیحه دختر زیبایی که به تازگی تحصیلاتش را در رشته روانشناسی به پایان رسانده بود، با او همکار بود و گویا ملیحه در شرکت خانواده بابک مشغول به کار شده بود.
آنروز هر سه، مثل دوشنبه های قبل، درددلهایشان را بیرون ریختند و این اولین و آخرین دوشنبه ای بود که من میهمان جمع صمیمی آن سه بودم.
آخر همان هفته در منزل نازنین جمع بودیم. آن سالها به دنبال  همفکرانمان بودیم و مشتاق دیدار اندیشه های جوان که امروز هر کدام در حوزه اندیشه شان مبدل به تعالی بخش جامعه ما شده اند و هر یک از زاویه خود نوری بر این ظلمتکده می تابانند. باری شبهای جمعه علی و نازنین میزبان ما بودند و هر بار عضوی جدید به جمع ما اضافه می شد. این بار در باز شد و مردی قد بلند وخوش چهره با لبخندی بر لب، دست در دست ملیحه به جمع سلام کرد ... و دیری نگذشت که در جرگه دوستان صمیمی هر هفته انتظار آمدنش را می کشیدیم.
بابک مهندس شادی بود و رفتاری مردانه تر از باقی پسرهای جمع داشت. میزان محبتش را به ملیحه براحتی می شد حس کرد و همواره در کنار او لفظش به نام «ململی خانم» ختم می شد. سفرهای زیادی را با هم تجربه کردیم و ساعتهای طولانی را با هم به بحث نشستیم؛ هر چند که کلامش با ریاضیات بود و استدلالش بر مبنای فیزیک اما دوست داشتنی بود. روشن بود که مسلک ما را نمی پسندید و هیچ راهکاری هم به جایگزینی این روش سفارش نداشت.
روزها هرچه می گذشت ما الفت بیشتری با بابک می گرفتیم و ملیحه که مصاحبت با بابک را بیشتر می پسندید، گوشه گیرتر می شد و در عوض بابک جای خالی او را پر می کرد، تا روزی خبر آمد که ملیحه در مجلسی لباس عروسی به تن کرده است و تنها چندی از دوستان رخصت حضور در آن را یافتند.
بعد از آن ملیحه هر روز کمرنگتر می شد و صبورتر از ایام قدیم می نمود. بابک کمتر در جمع حاضر می شد و پروژه های ساختمانی اش مزید بر علت بودند و همواره راهی شمال بود و ملیحه اغلب همدمش فقط و فقط نازنین بود که روبروی هم می نشستند و ساعتها خیره به هم چشم می دوختند؛ کیانا هم آنقدر از جفای روزگار در هم شکسته بود که کسی حتی نشانی از او نداشت. می گفتم که خیره بر هم نقل درد می کردند و باز لبخند بر لب برمی خاست و جمع را (بویژه اگر بابک آنجا بود) به لیوانی چای میهمان می کرد. هر چند که گاه افسردگی و پریشانی ملیحه باعث نگرانی مان بود اما در کل همه خوشحال که بابک نگینی مهربان چون ملیحه را در کنار خود دارد.
کم کم بابک و ملیحه جمع را ترک کردند و تنها چند بار لحظاتی کوتاه در جمع حاضر می شدند. ملیحه دیگر یک مادر بود اما تنها یک بار دختر زیبایش را در کنار مادر دیدم. بابک اصرار داشت تا دخترشان کمتر در جمع حاضر باشد.
هجرتم از خانه پدری و ملک مادری فاصله ای دو ساله و نیمه ایجاد کرد. در سفری که سال گذشته به ایران داشتم در منزل یکی از دوستان جمع بودیم. ملیحه وارد شد همراه با دختر زیبایش. بی درنگ در کنارم نشست .

ـ «پیـر شـدم. نـه؟»
خندیدم و گفتم آدم با بودن بابک، پیر نمی شه که!
ملیحه را هیچگاه تا به آنروز صمیمی نیافته بودم. این بار دیگر نه کیانا بود که او را ترغیب به سخن گفتن کند و نه نازنین که چشم به دهانش دوخته باشد. این بار من و او بودیم که روبروی هم نشسته بودیم. او می گفت و من با حیرت لب بسته بودم و قصه اش را گوش می دادم؛ ملیحه دیگر نمی خندید. چه بر او رفته بود؟ چه کسی لبخند را از او گرفته بود؟ باور نمی کنید که لبخندش زیباترین و پرمعناترین کلام بود؛ بی گمان مهربانی و وفا و همراهی ملیحه با همسرش، از او سمبولی ساخته بود که هر مرد ایرانی آرزو داشت تا همچون اویی را در کنارش داشته باشد. آن شب او برایم از تمام رنجهایش می گفت و نگاهش بر دخترش خیره می شد که آنسوتر در میان جمع دوستان مادر مشغول گذران کودکی اش بود. و باز حرفی جدید را آغاز می کرد که جگرم را می خراشید. 
کلماتش گویی چون پتکی بر افکارم فرود می آمد و دنیا را بر سرم آوار می کرد. باورش سخت بود اما نه برای من که از جنس مردان آن دیار بودم. از مرد بودن خود بیزار شده بودم. بابک نمی توانست آن کسی باشد که او می گوید؛ ظاهرش شاد و اهل زندگی. همیشه فکر می کردم هرچند بابک ما را نمی پسندد اما نگاهش به زندگی پر معناتر از نگاه سرسری ماست. اما گویا انسانها را نمی توان از چهره هایشان شناخت.
آن شب ملیحه از من خواست تا حرفهای بابک را نیز بشنوم. اما من چند روز بعد به امریکا برگشتم و چندی بعد ایمیلی به ملیحه زدم و برایش حسم را بیان کردم. شما را به بخشی از آن ایمیل میهمان می کنم تا بیشتر این داستان را حلاجی کرده باشیم. این گونه نوشتم؛

«وقتی از من خواستی که با بابک تماس بگیرم ،احساست را خواندم و می دانستم که چه می خواهی. فردای آنروز شماره بابک را پاره کردم تا مبادا وسوسه شوم. برای این کارم هم دلیل دارم و شاید کمتر کسی باور کند آنچه را که آن شب از ذهنم گذشت؛ می دانستم که از دهان او چه خواهم شنید. بی پیرایه بگویم متاسفانه ما مردیم آنهم مردانی از فرهنگ ناب ! ایرانی ؛ به ما آموخته اند که زن مقصر است و منشا پلیدی. زن برای ما مدیر خانه نیست بلکه همواره در ذهن مرد ایرانی خدمتکاری بیش نیست که باید منت مردش را بر سرش حفظ کند. متاسفم که اقرار می کنم که ما را بد تربیت کرده اند. شاید مادرانمان مقصرند و شاید پدرانمان الگوهای مناسبی برایمان نبوده اند. اما بیش از همه بستری را که در آن بالیده ایم را مقصر می دانم؛ خودخواهی در فرهنگ ما برای مرد مضموم نیست که حسن او به شمار می رود و تاسف آور است که روشنفکر و غیر روشنفکر هم نمی شناسد، هر چه کنیم باز هم ذره ای از آن را با خود به یادگار خواهیم داشت. بارها خود از رنجی که بر کیانا به عنوان یک دوست روا داشتم با بیتا درددل کردم و هرچند که کیانا مجالم نداد که بر گناه خود اقرار کنم اما می دانم که اقرار آن دردی از او نمی کاست و تنها تسلی وجدان خودم بود. این را گفتم که بدانی من هم یک مرد م از همین سرزمین. از جایی که مادرانمان سر بالا می گیرند که پسرشان آنقدر بزرگ شده که نیاز به همبستر دارد و ماشاالله هزار ماشااله روزانه هزار دختر از سر و کولش بالا می روند و در عوض شب عروسی دخترشان نفسی از ته دل می کشند که به حمدالله ! دخترمان را به پاکی و نجابت ! از سر خود باز کردیم. فرق را می بینی؟ پس چه توقع که من ِ مرد، خود را مجاز بر هر نامردی ندانم و زن را رعیتی فرض نکنم که با ازدواج با او حرمتش را خریده ام و نگاه سنگین هزار کس را از سرش برداشته ام و به مزد خدمتی که به او کرده ام، مالک جان و جهانش هستم. بی شرمانه است اما کج اندیشی ما حقیقتی انکار ناپذیر است. ما اینگونه ایم. به ما بد آموخته اند.
برای این بود که با بابک هیچ سخن نگفتم. چون می دانستم چه خواهم شنید و دوست نداشتم تا باز با زبان مردانه خودمان، خودم را تحقیر کنم.
ملیحه! آنچه بر تو رفت داستان تازه ای نیست که کرور کرور زن ایرانی و شرقی هر روز آن را دوره می کنند و دم فرو می بندند و آن را به سر جهاز دخترشان سنجاق می کنند تا مبادا این تسلسل رنگ پایان گیرد. کمتر کسی جرات مقابله با این ناهنجاری اجتماعی را در خود می بیند تا قد علم کند و راهش را از این گردونه باطل جدا سازد.
امروز طلاق در دید من مضموم نیست که نشان از قیامی همراه با سکوت دارد. فریادی که دردل تو بیصدا به آسمان رفت و اجازه ندادی تا طنین این درد تاریخی با تو همسفر شود. بدان که قیام و شورش در هر جامعه محصول بیداری و خودآگاهی است و در فرهنگ ما کمتر کسی جرات برخاستن دارد . تو خواستی و برخاستی و توانستی. سر بالا بگیر که آینده از آن دخترک زیبای توست که مادری آگاه به حقوق خود دارد.»


و امروز  که شعر زیبای پریناز را بر صفحات رایانه ای دیدم، دردهای  زنان سرزمینم را که تاوان زنانگی شان را پس می دهند را حس کردم و در خود گریستم؛ دردهایی که ما مردان کمتر و گاه هیچوقت به آنها فکر نمی کنیم. 
شعر پریناز خواندنی است. آن را بخوانید؛

من زیرانداز آن غریبه بودم
وقتی دلم او را طلبید , خشونت را نمی شناختم , طلاق را نمی خواستم , مفهوم نابرابری را نمی فهمیدم . فقط عشق را باورداشتم
من او را می دیدم و او سکس را
من دلش را می خواستم و او جسمم را
او تمکین می خواست ومن رضایت او را
آن غریبه، جسم مرا می دید و وروحم را له می کرد
آن غریبه , پدرکودک من بود
آن غریبه دل نداشت و دل دلدار را بزیرپا فکند
عشق را نمی شناخت
همسرم نبود , همبسترم بود ......
او می اندیشید که تمکین من , حق اوست . روزی هرچند بار
و روزها وسالها
و وای برمن اگر ذره ایی ازاین " حق " ! ناحق می شد
سفره ام خالی بود از :
سر سوزنی عشق , تکه نانی مهربانی , بقدر ارزنی محبت
به اندازه یک ماش سخن
درخانه سفید ما بجای سفره, رختخواب پهن بود
درآنجا دل من جوانه نزده پیر می شد
و من دراین فکر که
برسراین سفره تهی چه خواهیم خورد؟ غم ؟ درد؟
به کودکمان چه خواهیم آموخت ؟ سکوت, نامهربانی ؟ و بازهم تمکین ؟
ما با عشق از صفر شروع کردیم و یک روز بی عشق به صفر رسیدیم
و آن روز
من خواستم حال که همسر ندارم , همبستر نیز نداشته باشم
خواستم حال که با هم نیستیم , درکنار هم نیز نباشیم
خواستم بگویم نه
خواستم زیرانداز آن غریبه نباشم
خواستم دیگر از شبها نترسم
.
و سرانجام
خواستنم را توانستم .
                                               پریناز  نعیمی