|
گفتم که «این زنها با این ناخنهای بلند و رنگی شون چی کار می تونند بکنند؟» پدرم سریع سرش را بر گرداند و گفت « منظورت چیه؟» و من هم احساس می کردم می توانم موضوع بحث جدیدی را باز کرده باشم ، ادامه دادم «زنها ضعیفند، مگه نه! همیشه نگران ناخنهاشون هستند. آخه زنها با این اداها کاری هم بلدن که انجام بدن؟» پدرم یک نگاه بهم انداخت و گفت «وقتی بزرگ شدی می فهمی که قدرت زنها یعنی چی!» بعد رو به آقا «کیا» کرد و سری تکان داد و گفت «البته اگر ما مردها قبول کنیم که آنها میتونند» . من هم که بهم برخورده بود که بچه خطاب شده بودم، جواب دندان شکنی به پدرم دادم تا بدونه که من دارم مثل بزرگترها حرف می زنم: « پس چرا معلم امور تربیتی مان می گفت که این زنها کی می تونند با اون پاشنه های بلند رانندگی کنند یا اینکه ...» پدرم رو به دوستش کرد و گفت:« می بینی چی داره به روزگارمون میاد؟» از آن روزها نزدیک به ۲۰ سالی است که می گذرد و هنوز چهره افسرده پدرم که در برابر پرسش فلسفی من بر چهره اش نشسته بود، بر دیدگانم است. باری سالها گذشت ؛ هر روز پدر با کتابی جدید در را باز می کرد و بر جمع ما دوستان که سری در شعر و تاریخ و اینگونه دلمشغولی ها داشتیم، می نشست و همه با می خواندیم و سوال و پرسش که کاری جز این تفریح ما نبود.
یک روز پدرم گفت «بیا و این کتاب را نگاهی بکن تا ببینی که ناخن بلند و رنگی یک زن چه می آفریند»؛ مجموعه اشعار«فروغ» مرا به دنیای دیگری برد و ناخود آگاه با او به مرزهای ناشناخته «زنانگی» سفر کردم و از دریچه نگاه او بود که «زن» را شناختم. آنگاه که بر زن بودنش بالید و آن زمان که«زنی تنها» را «در آستانه فصل سرد» بر من مرد معرفی کرد و آن زمان که زن و عشق و آفرینش را درکلامش یافتم . بگذریم. نمی دانم چرا هر گاه نام «فروغ» را می شنوم، نام «اعتصامی» نیز بر ذهنم شکل می گیرد، اما می دانم که پروین کجا و فروغ کجا؟ ... اصلا به یاد ندارم که در کتب فارسی مدرسه و دانشگاه نامی از فروغ برده باشند؛ باری فروغ برایم پیامبر لطافت زنانگی بود و کلامش نوای رودی روان داشت که در پی آبیاری گلها می رفت و پروین هر چند که کلامش شاعرانه بود و سرشار از حکمت و فلسفه، اما نوایش ضرب مردانه داشت. گاهی فکر می کردم که چه سود! این شعر و کلمات از دهان مردها پیش از این بیرون آمده است. گاهی فکر می کنم که چرا در کتابهای درسی مان نقل شاه و گدا را از زبان پروین می شنیدیم و اما فروغ نامش ... باز چند سالی گذشت، دربهای دانشگاه با تمام سختی هایش روبرویمان نمایان شد و خود را در جایگاهی دیدیم که می شد گهگاه با جنسی از فروغ ها و پروین ها به بحث بنشینیم. هنوز گهگاه یاد معلم امور تربیتی مان بودم و گاه به گاه به یاد کلاس اول دبستان که در کتاب فارسی مان زنان سوزن داشتند و دختران کاری جدا از پسران می کردند و مردان اسب سوار بودند و پدرآب و نان می داد و داس داشت و نانوا بود و مادر آش می پخت و با نمکدان و جارو روز را به شب می رساند. در آن روزگار بود که هر روز زنی از جنس فروغ می شناختم و می دیدم که نه تنها نگران لاک ناخنش نیست، و نه تنها با پاشنه بلند کفشهایش اتوموبیل می راند، بلکه چرخ آسیاب میهنی را می چرخاند که خالی از مهربانی شده است؛ زنان بسیار دیدم که پا به پای مردان فقیرشان وگاه پر شتاب تر در کارخانه ها تلاش کردند و مهندسانی که علیرغم گزینشهای جنسیتی دانشگاهها و صنایع، همه را وادار به ستایش دانششان کرده بودند. زنانی را دیدم که عرصه هنر و تفکر را آراستند و هر یک حرفی نو به میان آوردند، قله موسیقی را فتح کردند و در ... و عاقبت مادری را دیدم که نگران دخترش بود که مبادا در مناسبات مرد سالار اسیر ناتوانی بزرگی شود که آنها «زن بودنش» می نامندش. اینگونه بود فهمیدم چرا پدر نگران بود که امور تربیتی ما چه می گوید و امروز خوشحال و سر بلند است که نظام آموزش جنسیتی و تبعیضهای روا شده بر این نسل من را به عنوان یک مرد وادار به اعتراف می کند؛ «زن می تواند، حتی اگر ما نگذاریم» بدینسان بود که در آن جهنم بازار و آن عصر تابستانی گرم که تیر ماه از عطش می سوخت با خود زمزمه کردم:
ساعت هفت شب میله ای در دست نقابی بر چهره دختری آینه اش را خوب می نگرست ×××
ساعت هفت شب نرو رقص آتش نوای مادری که بر گور فرزند بوی خوش دود خاکستری برای آزادی گریستم ×××
ساعت هفت شب میله ها در دست نقابها بر چهره هیچ دختری آینه اش را نمی گریست. |