فاتح شدم
فاتح شدم و اینچنین مدالی دیگر بر افتخاراتم افزودم. و چه زیبا بود آن لحظه که مدال طلای فرصت سوزی را بر گردنم آویختم. آری ! فاتح شدم و با چند قطره اشک تمام زندگی ام را رودرروی دیدگانم دوره کردم. کودکی و نوجوانی و در پسش جوانی، که فرصت را به فرصتی دیگر سوزاندم و در قله موفقیتهایم بر خاکستر تمام سوزانده هایم نشستم؛ دیدم میتوان تلاش کرد و تمام آرزوها را یک به یک به اجابت نشاند. میشود خود را به سرزمین رویا رساند و می توان از خود کوه ساخت. دیدم میتوان از آن همه آرزو و آمال عمارت ساخت و بر قاف نشست، بی آنکه دریابی چه میتوانست کرد و نکرد. 
و امروز بار دیگر بر خاکستر فرصتهایم نشستم و بر هر کدام نامی نهادم و شماره ای بر آنها گذاردم و با یک حساب سر انگشتی خود را به آسانی در دفتر رکوردها به ثبت رساندم. بالاخره فاتح شدم و اینچنین مدالی دیگر بر افتخاراتم افزودم.