سالها مرگ را به تمرین نشسته بود و با خود زمزمه می کرد که؛
و ما اینک صلیب سرنوشت شوممان بر دوش ردای قرمز بی تدبیرمان در بر بساک بافته از خارهای رنجمان بر سر مسیحای دگر هستیم با افسانه ای دیگر ( احمد اللهیاری )
و برای من که تنها پسرش بودم میگفت؛ نه قهرمان بودم و نه تماشاچی. دلش پر بود از درد و به هیچ کس نگفت، الا من ... الا من .. و من نیز سکوت مرگبارش را نخواهم شکست. هرچند که این روزها هر جریده را می گشایم از او می گویند و پیچ هر کانال فضایی و زمینی که می چرخانم از او می شنوم؛
بگذار آسوده بخوابد که تنها هدیه ای که برای دوستانش به وصیت گذاشت چند کلام بالا بود که طی وصیت و اصرار مکرر سالها به من یاد آور شده بود. |