| |
دوشنبه 15 مرداد ماه سال 1386 |
| درد خارهاشان و بوسه گلبرگهاشان |
اگر خدواند برای لحظه ای فراموش می کرد که من عروسکی کهنه ام و تکه ای زندگی به من ارزانی می داشت احتمالاً همه آنچه را که به فکرم می رسید نمی گفتم ، بلکه به همه چیزهائی که می گفتم فکر می کردم . ارج همه چیز در نظر من نه در ارزش آنها که در معنائی است که دارند.کمتر می خوابیدم و بیشتر رویا می دیدم .چون می دانستم هر دقیقه که چشممان را برهم می گذاریم شصت ثانیه نور را از دست می دهیم . هنگامی که دیگران می ایستادند راه می رفتم و هنگامیکه دیگران می خوابیدند بیدار می ماندم . هنگامیکه دیگران صحبت می کردند گوش می دادم ، و از خوردن یک بستنی شکلاتی چه حظی که نمی بردم ! اگر خداوند تکه ای زندگی به من ارزانی می داشت ، قبائی ساده می پوشیدم ..نخست به خورشید چشم می دوختم و نه تنها جسمم که روحم را عریان می کردم. خدایا اگر دل در سینه ام همچنان می تپید نفرتم را بر یخ می نوشتم و طلوع آفتاب را انتظار می کشیدم...روی ستارگان با رویائی ”ون گوگی “ شعری ” بندیتی “ را نقاشی می کردم و صدای دلنشین ” سرات “ ترانه عاشقانه ای بود که به ماه هدیه می کردم . با اشکهایم گلهای سرخ را آبیاری می کردم تا درد خارهاشان و بوسه گلبرگهاشان در جانم بخلد . خدایا اگر تکه ای زندگی می داشتم ، نمی گذاشتم حتی یک روز بگذرد بی آنکه به مردمی که دوستشان دارم نگویم دوستشان دارم ...به همه مردان و زنان می قبولاندم که محبوب من اند و در کمند عشق زندگی می کردم. به انسانها نشان می دادم که چه در اشتباهند که گمان می برند وقتی پیر شدند دیگر نمی توانند عاشق باشند و نمی دانند زمانی پیر می شوند که دیگر نتوانند عاشق باشند ! به هر کودکی دو بال می دادم . اما رهایش میکردم تاخود پرواز را بیاموزد . به سالخوردگان یاد می دادم که مرگ نه با سالخوردگی که با فراموشی سر می رسد . آه انسانها ...از شما چه بسیار چیزها که آموخته ام ، من دریافته ام که همگان می خواهند در قله کوه زندگی کنند بی آنکه بدانند خوشبختی واقعی وابسته سنجه ای است که در دست دارند. دریافته ام که وقتی طفل نوزاد برای اولین بار با مشت کوچکش انگشت پدر را می فشارد , او را برای همیشه به دام می اندازد . دریافته ام که یک انسان فقط هنگامی حق دارد به انسانی دیگر از بالا به پائین بنگرد که ناگزیرباشد او را یاری دهد تا روی پای خود بایستد. من ازشما بسی چیزها آموخته ام اما در حقیقت فایده چندانی ندارد. چون هنگامی که آنها رادر چمدان می گذارم .بدبختانه دربستر مرگ خواهم بود .
گابریل گارسیا مارکز |
|
| |
شنبه 13 مرداد ماه سال 1386 |
| آرزوهای بزرگ و دست نیافتنی ... |
بعضی وقتها فکر می کنیم که چه آرزو های بزرگی داریم. تلاش می کنیم و گاه افسوس؛ شاید از معدود آدمهایی باشم که ادعا کنم به آرزوهایم رسیده باشم. یعنی یکی یکی آرزوهام داره بر آورده می شه. اما یک ترس وجودم را کرفته؛ اگر همه شون بر آورده شد پس با دنیای بدون آرزو چه کنم؟ آیا باید توقف کنم. نه! وقتی به آرزوت می رسی، تازه می فهمی که آرزو های دست نیافتنی ات چقدر کوچک بودند. پس باید دوباره آرزو کرد؛ آنهم آرزوهای دست نیافتنی. از حرکت نباید ایستاد. همینگوی پیر می گفت که انسان شکست می خوره، اما از پا نمی افته. و من می گویم اگر پیروز هم شدی از پا نایست. دنیا پر از کارهای بزرگی است که آرزویت را طلب می کنند تا تمامشان کنی. اگر باز به آرزویت رسیدی ، پا را فراتر بگذار و وسعتشان بده. چند روز پیش وقتی از یکی از بیمارانم خواستم که خوردن شکلات را کنار بگذارد، گفت:« هی داک!! زندگی کوتاهتر از این ِ شکلات را ترک کنم» . راست می گفت. زندگی کوتاهتر از این ِ که آرزوهام را ترک کنم. تلاش و تلاش و تلاش؛ این چیزیه که یاد گرفتم . امروز احساس میکنم به آرزوهایم رسیده ام و از دنیای بدون آرزو فرار نمی کنم. دنیا پر از آرزوهای برآورده نشده است |
|