روزنگار غریبانه پدر و پسر
  
 وبنوشتهای یک روزنامه نگار در تبعید ( پویان اللهیاری )
روزنگار غریبانه پدر و پسر
  • فهرسـت مطالب گذشته(کلیک کنید)
  • اشعار پراکنده احمد اللهیاری
  •  
    بهمن 1386
    ش ی د س چ پ ج
        1 2 3 4 5
    6 7 8 9 10 11 12
    13 14 15 16 17 18 19
    20 21 22 23 24 25 26
    27 28 29 30      
     
    آرشیو
     
    یکشنبه 27 اسفند ماه سال 1385
    «زن می تواند، حتی اگر ما نگذاریم»

    گفتم که «این زنها با این ناخنهای بلند و رنگی شون چی کار می تونند بکنند؟» پدرم سریع سرش را بر گرداند و گفت « منظورت چیه؟» و من هم احساس می کردم می توانم موضوع بحث جدیدی را باز کرده باشم ، ادامه دادم «زنها ضعیفند، مگه نه! همیشه نگران ناخنهاشون هستند. آخه زنها با این اداها کاری هم بلدن  که انجام بدن؟» پدرم یک نگاه بهم انداخت و گفت «وقتی بزرگ شدی می فهمی که قدرت زنها یعنی چی!» بعد رو به آقا «کیا» کرد و سری تکان داد و گفت «البته اگر ما مردها قبول کنیم که آنها میتونند» . من هم که بهم برخورده بود که بچه خطاب شده بودم، جواب دندان شکنی به پدرم دادم تا بدونه که من دارم مثل بزرگترها حرف می زنم: « پس چرا معلم امور تربیتی مان می گفت که این زنها کی می تونند با اون پاشنه های بلند رانندگی کنند یا اینکه ...» پدرم رو به دوستش کرد و گفت:« می بینی چی داره به روزگارمون میاد؟» از آن روزها نزدیک به ۲۰ سالی است که می گذرد و هنوز چهره افسرده پدرم که در برابر پرسش فلسفی من بر چهره اش نشسته بود، بر دیدگانم است.
    باری سالها گذشت ؛ هر روز پدر با کتابی جدید در را باز می کرد و بر جمع ما دوستان که سری در شعر و تاریخ و اینگونه دلمشغولی ها داشتیم، می نشست و همه با می خواندیم و سوال و پرسش که کاری جز این تفریح ما نبود.
    یک روز پدرم گفت «بیا و این کتاب را نگاهی بکن تا ببینی که ناخن بلند و رنگی یک زن چه می آفریند»؛ مجموعه اشعار«فروغ» مرا به دنیای دیگری برد و ناخود آگاه با او به مرزهای ناشناخته «زنانگی» سفر کردم و از دریچه نگاه او بود که «زن» را شناختم. آنگاه که بر زن بودنش بالید و آن زمان که«زنی تنها» را «در آستانه فصل سرد» بر من مرد معرفی کرد و آن زمان که زن و عشق و آفرینش را درکلامش یافتم . بگذریم. نمی دانم چرا هر گاه نام «فروغ» را می شنوم، نام eban.GIF (85745 bytes)«اعتصامی» نیز بر ذهنم شکل می گیرد، اما می دانم که پروین کجا و فروغ کجا؟  ... اصلا به یاد ندارم که در کتب فارسی مدرسه و دانشگاه نامی از فروغ برده باشند؛ باری فروغ برایم پیامبر لطافت زنانگی بود و کلامش نوای رودی روان داشت که در پی آبیاری گلها می رفت و پروین هر چند که کلامش شاعرانه بود و سرشار از حکمت و فلسفه، اما نوایش ضرب مردانه داشت. گاهی فکر می کردم که چه سود! این شعر و کلمات از دهان مردها پیش از این بیرون آمده است. گاهی فکر می کنم که چرا در کتابهای درسی مان نقل شاه و گدا را از زبان پروین می شنیدیم و اما فروغ نامش ...
    باز چند سالی گذشت، دربهای دانشگاه با تمام سختی هایش روبرویمان نمایان شد و خود را در جایگاهی دیدیم که می شد گهگاه با جنسی از فروغ ها و پروین ها به بحث بنشینیم. هنوز گهگاه یاد معلم امور تربیتی مان بودم و گاه به گاه به یاد کلاس اول دبستان که در کتاب فارسی مان زنان سوزن داشتند و دختران کاری جدا از پسران می کردند و مردان اسب سوار بودند و پدرآب و نان می داد و داس داشت و نانوا بود و مادر آش می پخت و با نمکدان و جارو روز را به شب می رساند. 
    در آن روزگار بود که هر روز زنی از جنس فروغ می شناختم و می دیدم که نه تنها نگران لاک ناخنش نیست، و نه تنها با پاشنه بلند کفشهایش اتوموبیل می راند، بلکه چرخ آسیاب میهنی را می چرخاند که خالی از مهربانی شده است؛ زنان بسیار دیدم که پا به پای مردان فقیرشان وگاه پر شتاب تر در کارخانه ها تلاش کردند و مهندسانی که علیرغم گزینشهای جنسیتی دانشگاهها و صنایع، همه را وادار به ستایش دانششان کرده بودند. زنانی را دیدم که عرصه هنر و تفکر را آراستند و هر یک حرفی نو به میان آوردند، قله موسیقی را فتح کردند و در ... و عاقبت مادری را دیدم که نگران دخترش بود که مبادا در مناسبات مرد سالار اسیر ناتوانی بزرگی شود که آنها «زن بودنش» می نامندش.
    اینگونه بود فهمیدم چرا پدر نگران بود که امور تربیتی ما چه می گوید و امروز خوشحال و سر بلند است که نظام آموزش جنسیتی و تبعیضهای روا شده بر این نسل من را به عنوان یک مرد وادار به اعتراف می کند؛ «زن می تواند، حتی اگر ما نگذاریم»
    بدینسان بود که در آن جهنم بازار و آن عصر تابستانی گرم که تیر ماه از عطش می سوخت با خود زمزمه کردم:

    ساعت هفت شب
    میله ای در دست
    نقابی بر چهره
    دختری آینه اش را خوب می نگرست
    ×××

    ساعت هفت شب
    نرو
    رقص آتش
    نوای مادری که بر گور فرزند
    بوی خوش دود خاکستری
    برای آزادی گریستم
    ×××

    ساعت هفت شب
    میله ها در دست
    نقابها بر چهره
    هیچ دختری آینه اش را نمی گریست.


     
    پنجشنبه 17 اسفند ماه سال 1385
    «دوچرخه» به روایتی دیگر

    به مناسبت ۸ مارس و نگاهی به مطلب «دوچرخه» از جلوه جواهری در سایت هستیا

    او راست می گفت که پاهاشون از پاهای دوچرخه سوارهای بی اهمیت تیز تر است. همیشه نگاهشون از کوچه پر بود. و ما پا می زدم و دوچرخه هایمان را می راندم و او فقط به نقطه پایان می نگریست.
    روزهای کودکی گذشت و در نوجوانی روزهای زندگی برایم یک به یک سرشار از تجربه بود؛ دوچرخه سواری همیشه مرا به خیابان نزدیکتر می کرد و او همچنان می دوید تا پاهایش را ورزیده کند. حالا کوچه برایم معنای دیگری یافته بود؛ پر از امید و نگاهی به آینده. تصمیمم را گرفته بودم که از سر پیچ کوچه مان این بار پای بر خیابان بگذارم و او هنوز پاهایش را ورزیده میکرد.
    به خیابان که رسیدم ، سرعتم بیشتر شد. با مفهومی جدید آشنا شدم؛ چراغ خطر. این علایم اما، معنای دیگر گونی برایم داشت. چراغها همیشه برایم سبز بود و اگر قرمز می شد، هنوز مجالی بود که خود را به آنسوی برسانم. اما همچنان او پاهایش را ورزیده می کرد. چراغ برای او همیشه قرمز بود. گویی این چراغ در کوچه مان هم راه را بر او بسته بود.
    آری! من پا می زدم اما دویدن نفس او را نبریده بود. من عبور می کردم و او چراغ قرمز ها را یک به یک تجربه می کرد. من به تقطه پایان نزدیک می شدم و او همچنان پاهایش را ورزیده می کرد. و من سرشار از غرور خود را پیروز این مسابقه نا بابر می دیدم.
    ناگهان ایستادم . باید می ایستادم تا او هم بیاید و با هم از نقطه پایان بگذریم. پاهای دونده از دوچرخه سوار ورزیده تر است. او هم این راه را آمده بود اما به قوت پاهای ورزیده اش و من؛ پاهایم دیگر توان پا زدن نداشت. اما او هن و هن کنان خود را می رساند. اما هنوز می دوید. امروز دوچرخه را به او خواهم داد که او پاهای ورزیده تری از من دوچرخه سوار بی اهمیت دارد. او نشان داد که پیروزی دوچرخه سوار بر پیاده نمی تواند محلی از غرور باقی بگذارد.
    دوچرخه را به او خواهم داد و حتم دارم او نیز دوچرخه کهنه کودکی مان را کناری می نهد و به من خواهد آموخت که چگونه پاهایم را ورزیده کنم تا با هم از نقطه پایان بگذریم. دویدن لذت بیشتری از سواری خواهد داشت.


    برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
    نام کاربری
     
    تعداد بازدیدکنندگان : 16012


    عناوین آخرین یادداشت ها