روزنگار غریبانه پدر و پسر
  
 وبنوشتهای یک روزنامه نگار در تبعید ( پویان اللهیاری )
روزنگار غریبانه پدر و پسر
  • فهرسـت مطالب گذشته(کلیک کنید)
  • اشعار پراکنده احمد اللهیاری
  •  
    بهمن 1386
    ش ی د س چ پ ج
        1 2 3 4 5
    6 7 8 9 10 11 12
    13 14 15 16 17 18 19
    20 21 22 23 24 25 26
    27 28 29 30      
     
    آرشیو
     
    جمعه 7 مهر ماه سال 1385
    دلتنگی های من و  یادآوری  خاطرات از گوگل ستلایت!!!!
    امروز عجب روزی بود. ساعتها در تهران گم شده بودم.http://maps.google.com/maps?svnum=10&hl=en&lr=&q=tehran%20&sa=N&tab=il  شریعتی را گرفتم و رفتم بالا. به تک تک بچه ها سر زدم. رسیدم به سیدخندان. ازدحام ماشینها کلافه ام کرده بود. اما عبور از ترافیک در هم پیچ خورده آنجا برایم آسان بود. با یک کلیک کوچک روی سایت ماهواره ای گوگل براحتی رسیدم به پارک شریعتی. خودم و محسن را دیدم که ساعت چهار صبح به بهانه کنکور آنجا کتاب به دست منتظر بودیم. رفتم بالا ؛ پس کوچه های پاسداران و میدان هروی و یک سر به دانشگاه آزاد زدم و راهم را کشیدم به سمت نوبنیاد. مهدی آنجا منتظرم بود. با هم انداختیم توی فرمانیه و گرم صحبت . پیچید توی احتشامیه و رفتیم پیتزا برژان . رسیدم به میدان تجریش وداروخانه رسولی. حالا پنجشنبه صبح بود و منتظر جلوه و بیتا و علی اخوان و دکتر آقا بخشی که بریم گلابدره. از امامزاده قاسم که بالا میرفتم با خودم گفتم خانه مهدی باید همین طرفها باشه. کاش دقیق میرفتم و زنگ عمارتش را میزدم. نمیدونم چطور رسیدم سربند و لواشک و شاتوت هوس کردم. یک سر به خانه کتی زدم و راه افتادم سراغ درکه، کوچه مدرسه را گرفتم و رفتم بالا؛ پلنگ چال و کلبه را رد کردم. در اذغال چال یک نیمرو زدم و انداختم با حسن، پسر خاله زدیم تو کوه و خودمون را رسوندیم ۵ توچال. دیگه خسته بودیم. صد و پنجاه تومان دادیم و با تله آمدیم پایین. کودکی هم دورانی داشت.
     تو راه برگشت یک سر رفتم چهارراه پارک وی؛ فرهاد آذرین هنوز گالری آتبین را افتتاح نکرده بود و آن خانه شده بود محل درد دلها و گهگاه درس و گاه شیطونی های دوره دانشگاهمون. یاد آمد که وقتی برگشته بودم ایران و سرزده رفتم گالری هر دو مان فقط با چشم های خیس چند لحظه به هم خیره شدیم. باز هم کلیک کردم و رفتم میرداماد و یک سری به دانشگاه قدیمی مون زدم. دکتر عسکری خانقاه با افشین سر و کله میزد و من و منصور با هم دنبال بهونه بودیم که سر حرف رو با ورودی های تازه باز کنیم. معصومه دوستش مهفام را آورده بود سر کلاس. چه روزهایی بود. همون روزها بود که پیشنهاد ایرانگردی را کردم و چه خاطراتی ساختیم. گنبد، جنگل گلستان، خوزستان گردی و سد دز. شوش و شوشتر. ترکمن صحرا و خزر شهر و چالوس. نمک آبرود و اصفهان و مشهد و خلاصه هر چی سفر رفته بودم آمد جلوی چشمم.
    زدم بیرون و مدرس را گرفتم و رفتم تپه های عباس آباد. حمید و مهدی منتظرم بودند. راه افتادیم و رفتیم مجموعه انقلاب تا تنی به آب بزنیم و چند قدمی در جاده تندرستی،   یادش به خیر به قول حمید به سلامتی چشمانمان برسیم. دیگه نزدیک غروب بود و مهسا درمیدان ۷ تیر منتظرم بود که بریم فرهنگسرای اندیشه. قرار بود اون شب توی شب شعر یکی از شاهکارهایش را برای همه بخواند. آتوسا و حسن هم آنجا بودند. یادش به خیر کیومرث منشی زاده و منزوی و باقی اساتید.
    با چند تا کلیک خودم را رسوندم پلی تکنیک. شبهای احیا که میشد کدیور می امد و چه زیبا حرف میزد. جمعه ها صبح هم گهگاه میرفتیم پیش دکتر پیمان. راستی دکتر حاتم قادری کجاست؟ اون روزها مرتب ولنجک بودیم و با مهدی هر روز سر کلاسش حاضر و قبراق. خودم را رسوندم سه راه شاه. امسال قراره دکتر سروش ده شب محرم را منبر بره. مطمئن بودم که مهدی حاضر نیست هیچ کدام را از دست بده. علی افشاری شب تاسوعا خیلی آشفته بود و میگفت که زنگ زدند که موتور سوارها را میفرستیم. یک سر رفتم دانشگاه تهران و یاد آن شب وحشتناک. از دانشگاه تهران آمدم بیرون و رفتم دانشکده مدیریت دانشگاه آزاد ، بچه ها توی دفتر نشریه طراوت حاضر بودند که حاجی در را باز کرد و گفت؛ نشریه تعطیل.
    راهم را کشیدم سمت میدان جمهوری. یک شب را اونجا توی یک مسجد تا صبح کتک خورده بودم. سال سوم دبیرستان بودیم و ساعت ۲ نصف شب، از تولد شاهین بر می گشتیم. از خیابان آذربایجان انداختم توی کوچه نیما اینها. دوباره باید یک بهانه پیدا میکردم تا نیما را به بهانه درس خواندن، شب ببرم خانه خودمون تا بتونه بره سراغ مریم. مریم خودکشی کرده بود و بد جور به نیما احتیاج داشت. سحر پشت هم زنگ میزد و خبر میداد. شهرزاد گریه میکرد و نیما در خانه زندانی بود. با حیدر پای تلفن نشسته بودیم. نوجوانی هم گذشت. راستی آیا  این مادران امروز ، اون نوجوانها را یادشون هست. من در امریکا، حیدر در استرالیا، نیما و مهدی از مدیران ارشد، محمد جوادی در سایپا، شنیدم پیمان هم به آرزوش رسید و رفت هند.
    ساسان چند روز پیش از لندن زنگ زد و کامران پایدار از تورنتو. با امیر و شهروز توی یک شهرند. احسان ایزدی آخرین بار از بندر نانت فرانسه زنگ زد، پنج سال پیش بود. حمید بلژیک و مینا چکسلواکی. لیلا و مریم در امریکا و کتی و گیلدا هم هر روز یک گوشه دنیا. شیده در کویت و مژگان حوایجی در دوبی. فرهاد و مهدی هم همین روزها مسافر خواهند بود. راستی چرا دوستانم در کنارم نیستند؟ چرا اینجوری پراکنده شدیم؟ مگر با خودمون عهد نکرده بودیم که یکروز دور هم توی کافه ماکسیم دور هم جمع بشیم و به یاد صادق هدایت قهوه تلخ بزنیم؟
    بگذریم راه افتادم آمدم خانه . بابا م مثل همیشه سر کوچه بن بست مون منتظرم بود. مادرم پای تلفن سراغ من را از بچه ها میگرفت. از اون بالا قشنگ، حیاط خانه را می دیدم و میتونستم درختهای باغچه را کاشته بودم، ببینم. اما حیف که هر چه بود از دریچه گوگل ساتلایت بود و من پشت لب تاپم، خاطرات کودکی و نجوانی را ورق می زدم. به دبستان جهان مینو [ شهید کلانتری ] رفتم. به راهنمایی اتحاد سر زدم که اون سالها به زور از کلیمیان گرفته بودند و داده بودند به ما. میدان بهارستان رفتم و یک سر به دبیرستان شریعتی. سراغ دبیرستان دخترانه سوده همدانی هم که مجاور مدرسه ما را هم گرفتم، اما فقط یک فضای سبز از آن باقی بود.
    خدا پدر و مادر گوگل را بیامرزد که امشب مرا بدجوری دلتنگ کرد.

    برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
    نام کاربری
     
    تعداد بازدیدکنندگان : 16001


    عناوین آخرین یادداشت ها