| |
چهارشنبه 2 فروردین ماه سال 1385 |
| نوروز ۵۹ ؛ نوروز ۸۵ |
مقلب القلوب را خواندم و صدای توپ سال نو را باز از پشت گوشی تلفن همراه با دوستانم در وطن شنیدم و با بوسه های الکترونیکی یاهو مسنجرم سال جدید را شادباش گفتم؛ و از این گوشه دنیا ناگهان دلم برای نوروز کودکی ام تنگ شد. دروازه شمیران، خیابان علایی ، کوچه خبیر المعظم ؛ آن سال تازه ساکن آنجا شده بودیم. انقلاب شده بود و پدر که فکر میکرد همه خانه دار خواهند شد، تصمیمش را گرفته بود و خانه ای خریده بود. روز چهارشنبه سوری از خانه قدیمی مان در مختاری شاهپور اسباب کشیدیم و فصلی جدید را آغاز کردیم. دو قلوهای همسایه سور و ساتی فراهم کرده بودند و پدرم که صندوق عقب پیکان سبز رنگمان را پر از بوته کرده بود از راه رسید. جشن شروع شد و زود با دوستان محله جدید خو گرفتیم. یادش به خیر. آنروز اگرچه آغاز تلخترین دوران زندگی ام شد اما برایم ۱۵ سال خاطره ساخت. از بچه های آن سالها «حمید» برایم مانده که غربت بلژیک را این روزها سخت با خود دارد. ما ممنوع الملاقات بودیم اما لحظه ای نیز از هم جدا نبودیم. روزهای تلخ تحمل «حاج اسمال» همه کاره مسجد «میرآخور». نگاههای سنگین مومنین محل بر من و خواهرانم؛ هر چه بود نام مسلمان را یدک می کشیدیم و دوستان صمیمی مان نام هنریک و انیتا و السی و جمیز بر خود داشتند و باقی یا به مذهب سیک و هندو بودند و یا خدای ایران، اهورا مزدا را می پرستیدند و این در مسلک آفتاب پرستان مسجد محل که از ِقبَل انقلابی که پدران ما کرده بودند، دفتر و دستکی در مسجد محل براه انداخته بودند ثقیل می نمود. اما آنسال عید بوی خوش بهار می داد و ما کودکان به شوق اسکناس های پنج تومانی دلهایمان را حواله نوروز می کردیم. نوروز ۱۳۵۹ بود . پدر آن سال شاد بود و می خندید، اما تمام تعطیلات عید را در خانه گذراند و قلم زمین نگذاشت. با دوستانش از مصیبت می گفت و از خانه بدوشی می نوشت و از جنگی خانمانسوز سخن می راند که انتظار ما را می کشید. و گهگاه به من می گفت که قدر این روزها را بدان. آن سال همان شد که می گفت؛ جنگ و کشتار و کرد کشی و رفیق بر دار بردن. عید سال بعد پدر خانه نبود و به غضب برادران ناپدید شده بود. سالها گذشت تا دوباره نوروز را در کنار پدر جشن گرفتیم. اما پدر دیگر نمی خندید. در لحظه سال نو چشمانش را می بست و مقلب القلوبش را به اشک می خواند و در قربت غریبش اسکناس های لای قرآن را به عیدانه بین ما پخش می کرد وباز به کنج کتابخانه اش پناه می برد و دیگر چیزی جز کتاب از او نمی دیدیم تا عید سال بعد بیاید و ببینیم که آیا می توان پدر را عیدی دیگر خوشحال ببینیم. دیروز که برای تبریک عید با او همکلام شدم ، دوباره از مصیبت گفت و فریاد می کرد که تا به کی باید در انتظار جنگ و خانه بدوشی بود. دلش بد گواهی می داد. سال نو مبارک و امیدوارم که این بار پدر اشتباه کرده باشد. نوروز تان به سبزی بهار و کامتان به شیرینی عسل. صد سال به از این سالها. |
|