روزنگار غریبانه پدر و پسر
  
 وبنوشتهای یک روزنامه نگار در تبعید ( پویان اللهیاری )
روزنگار غریبانه پدر و پسر
  • فهرسـت مطالب گذشته(کلیک کنید)
  • اشعار پراکنده احمد اللهیاری
  •  
    بهمن 1386
    ش ی د س چ پ ج
        1 2 3 4 5
    6 7 8 9 10 11 12
    13 14 15 16 17 18 19
    20 21 22 23 24 25 26
    27 28 29 30      
     
    آرشیو
     
    دوشنبه 7 فروردین ماه سال 1385
    جنبش آگاهسازی زنان؛ انقلاب یا اصلاح؟

    آموزش و جنبش آگاهسازی بی شک از مهمترین و کاراترین ارکان جنبشهای زنان در ایران به شمار می رود و از آغاز این جنبش در کشورمان تا به امروز اهمیت این اصل مد نظر فعالان حقوق بشری این حوزه بوده است، اما سوال اینجاست چرا هنوز بخش وسیعی از زنان ایرانی از حقوق و توانایی های خود بی خبرند و گاه به چشم یک بیگانه به این جنبش می نگرند؟ 
    تاکنون پاسخهای بسیاری بر این سوال ذکر شده است و موانع بیشماری مد نظر قرار گرفته است و هر کدام بخشی از این ناکامی را به تصویر کشیده اند. در این نوشتار تلاش دارم تا جایگاه زن ایرانی [ نگاه به پهنه سرزمین نه فقط به شهرهای بزرگ] به عنوان مصرف کننده این کالای فرهنگی که «برابری جنسیتی» می نامیمش را به بحث بنشینم. پیشاپیش به هر گونه انتقاد و پیشنهاد بر این نوشته  خوش آمد می گویم چرا که این کلمات از دهان جنسی بیرون می آید که متاسفانه در فرهنگ ما "جنس برتر" شناخته شده است و کمتر زنی باور خواهد کرد که این طبقه بندی، بیش از زنان، بخشی از دنیای مردانه جامعه ما آزار می دهد. ضمن آنکه قصد دارم تا بخشی از این واکنش و یا بهتر کمی از زبان "فرهنگ مردسالار" بگویم که امیدوارم تصور بر باور من به این اصول قلمداد نگردد. [نگاهتان را به نوشته هایم در هستیا و همچنین وبلاگ روزنگار غریبانه پدر و پسر جلب می کنم]
    زن ایرانی ملک مرد این خاک محسوب می شود و قبل از هر آموزه ای از مادرش که زنانگی را به او می آموزد، واژه "نجابت" را فرامی گیرد. نجابت در این ساختار تلاش در حفظ آبروی خانواده تحت رهبری مرد تعریف می شود و با آنچه که این واژه در ادبیات فمینیستی شکل می گیرد تفاوتهای بیشماری دارد. با این تعریف روح زن کالایی است که در کمال خونسردی در کسب مشروعیت مرد داد و ستد می شود و خود بهره ای از این بده بستانهای اجتماعی عایدش نمی شود، مگر محدودیت و حسی بازدارنده که او را در خانه محبوس می کند و در نهایت بخشی از زنان جامعه را به ویترین افتخارات مردان مبدل می کند و بخشی دیگر را به بردگانی که به اسیری برده باشند. اما آنچه در این دو گروه مشترکا از مفهوم «نجابت» زاده می شود، نگاه پناهجویانه زن به مرد مالک است که در تمامی امور زندگی اش سایه می افکند، و او را وا می دارد تا «اطاعت» را ستون این کلبه کند تا مبادا بر سرش خراب نشود. این اطاعت نباید به رابطه حاکم و رعیت تعبیر شود بلکه آنچه در این سطح سوژه فرمانبردای است ،  پیروی از  اصول دنیای مردسالار است نه اطاعت از مرد. پس طبیعی که زن در این سیستم، خود به مقابله با اهرمهای کاهش اعتبار این کالا مقابله خواهد کرد و روزنه های فکری دنیای آزاد را کور خواهد کرد تا مبادا فرزندانش از مسیر بر حق نیاکانشان پا فراتر نهند. لذا زن بر زن می تازد و مرد گاه فقط به تماشا می نشیند و زیر سایه حفظ اعتبار پدر، شلاق انسداد اندیشه را به دست زنی می سپارد که بر این اصول وفادار است. این گونه زن، زن دیگری را به اسارت مردسالاران می سپارد و پا به پا او را به ویترین افتخارات مردان می برد.
    حالا باید دید که ما در کجا ایستاده ایم و با کدام سلاح در مقابل کدام عنصر در این سیستم به جنگ بر خاسته ایم. آنچه تا به امروز تجربه شده نگرش «زن محور» در این جنبش است و با تاکید بر گستردن آگاهی زنان در پی روانه کردن این سربازان در مقابل لشگر مجهز مردسالاری است. اینجاست که بارها مشاهده شده که زنانی که مفاهیم زجر و نابرابری جنسیتی را در تماس با زنان فرهیخته آموخته اند، تحت آزار و خشونت دنیای مرد برتر قرار گرفته اند و در نهایت آنچه به دخترانشان آموخته اند باز همان نجابت و فرمانبرداری است. چرا که درد را شناخته اند اما مسکن درد هنوز در اختیارشان نیست.
    به نظر من اگر چه آگاهسازی سلولهای آسیب دیده و  ترمیم ناکامی ها به سود جریان برابری جنسیتی بسیار مفید و ضروری است، اما نگاه به این سلولها به عنوان واحد رزمی نمی تواند کارامدی بالایی داشته باشد، چرا که جدال با یک سیستم مسلط است نه با یک فرد. فرض بر آن باشد که در این جدال رو در رو هم به یمن بیان دردهایی که از دل بر آید، سربلند بیرون آییم. آیا تصور می کنید که ستون این معرکه فرو خواهد ریخت. سیستم مرد سالاری تنها «خشونت عینی» نیست و تنها بستن مسیر ارتقای اجتماعی بر جنس دوم جامعه قلمداد نمی شود بلکه هزاران ترفند دارد که توانسته این تفکر را زنده نگاه دارد. با نگاه اینچنینی کمی از اعتدال خارج خواهیم شد و سپاه مرد سالاری را بر علیه خود خواهیم شوراند.
    اما اگر با کمی تامل به این روند که هر روز جبهه های متعددی را در مقابل جنبش می گشاید، نگاه کنیم شاید بتوان راهکارهای جدیدتری پیدا کرد. شاید یکی از راههای موثر که در کنار آگاهسازی زنان بویژه در نواحی محروم فرهنگی و بویژه روستاها می توان به کار برد، آموزش مردان است. بسیارند از مردانی که پیام این برابری را درک کرده اند اما دنیایی انتقامجو را روبروی خود تصویر می کنند؛ دنیایی که که در آن فقط جایگاه زن و مرد جابجا خواهد شد. باید تصویر زیبای آینده را روبروی مرد قرار داد تا ترسش بریزد. باید برای مردان از زبان مردانه خودشان بهره برد و از دید خودشان اصول برابری را حلاجی کنیم تا خود را در دنیای برابر حاضر در اندیشه مان خوشبخت ببیند. به جای رودررویی، باید نگاه و ذهن مرد را قلقلک بدهیم تا آنچه ما در ذهن داریم را بیند. اینگونه می توان به جنگ با «اصول» مرد سالاری رفت و با ایجاد تشکیک در مفاهیم مسلط، بذر برابری جنسیتی را در دامان آن پاشید. با تغییر تدریجی مرد، کیفیت بهره مندی زنان از جنبش آگاهسازی  نیز بالا خواهد رفت. چه ایراد دارد در کنار workshop ها [یا به بیان زیبای دوست عزیزم، کاوه مظفری، مکتبها] ، مکاتب مردانه نیز برقرار کنیم. حرف مرد سنتی را بشنویم اما بر او نتازیم و با همدلی سعی در تغییر افکارش داشته باشیم. مرد سنتی ما نیز چون زن سنتی اسیر سیستم «مردبرتر» است. فراموش نکنیم که او نیز زاده و بالیده خرده فرهنگی است که الفبایش با ضرباهنگ خشونت شکل گرفته و الگویش همان نجابتی است که زن را در فقس می کند و مرد را خدای جان و مال اناس. تفکر «زن فریبا» یک شبه از آسمان به زمین نیامده که تنها بتوان با نمایش قدرت «زن توانا» از بنیان ویرانش کرد. جدال با فرهنگ باید با جذب و تغییر نگرش نخبگان و قدرتمداران یک سیستم شکل بگیرد تا پایدار بماند و گرنه  تکیه تنها بر قشر آسیب دیده، فقط بروز برخورد انقلابی را تشدید می کند و شور انقلابی همیشه از شعور و پایایی بدور خواهد ماند.

                                                                        نظر شما؟   تعداد نظرها= 3


     
    چهارشنبه 2 فروردین ماه سال 1385
    نوروز ۵۹ ؛ نوروز ۸۵
    مقلب القلوب را خواندم و صدای توپ سال نو را باز از پشت گوشی تلفن همراه با دوستانم در وطن شنیدم و با بوسه های الکترونیکی یاهو مسنجرم سال جدید را شادباش گفتم؛ و از این گوشه دنیا ناگهان دلم برای نوروز کودکی ام تنگ شد.
    دروازه شمیران، خیابان علایی ، کوچه خبیر المعظم ؛ آن سال تازه ساکن آنجا شده بودیم. انقلاب شده بود و پدر که فکر میکرد همه خانه دار خواهند شد، تصمیمش را گرفته بود و خانه ای خریده بود. روز چهارشنبه سوری از خانه قدیمی مان در مختاری شاهپور اسباب کشیدیم و فصلی جدید را آغاز کردیم. دو قلوهای همسایه سور و ساتی فراهم کرده بودند و پدرم که صندوق عقب پیکان سبز رنگمان را پر از بوته کرده بود از راه رسید. جشن شروع شد و زود با دوستان محله جدید خو گرفتیم. یادش به خیر. آنروز اگرچه آغاز تلخترین دوران زندگی ام شد اما برایم ۱۵ سال خاطره ساخت. از بچه های آن سالها «حمید» برایم مانده که غربت بلژیک را این روزها سخت با خود دارد. ما ممنوع الملاقات بودیم اما لحظه ای نیز از هم جدا نبودیم. روزهای تلخ تحمل «حاج اسمال» همه کاره مسجد «میرآخور». نگاههای سنگین مومنین محل بر من و خواهرانم؛ هر چه بود نام مسلمان را یدک می کشیدیم و دوستان صمیمی مان نام هنریک و انیتا و السی و جمیز بر خود داشتند و باقی یا به مذهب سیک و هندو بودند و یا خدای ایران، اهورا مزدا را می پرستیدند و این در مسلک آفتاب پرستان مسجد محل که از ِقبَل انقلابی که پدران ما کرده بودند، دفتر و دستکی در مسجد محل براه انداخته بودند ثقیل می نمود.
    اما آنسال عید بوی خوش بهار می داد و ما کودکان به شوق اسکناس های پنج تومانی دلهایمان را حواله نوروز می کردیم. نوروز ۱۳۵۹ بود . پدر آن سال شاد بود و می خندید، اما تمام تعطیلات عید را در خانه گذراند و قلم زمین نگذاشت. با دوستانش از مصیبت می گفت و از خانه بدوشی می نوشت و از جنگی خانمانسوز سخن می راند که انتظار ما را می کشید. و گهگاه به من می گفت که قدر این روزها را بدان. آن سال همان شد که می گفت؛ جنگ و کشتار و کرد کشی و رفیق بر دار بردن. عید سال بعد پدر خانه نبود و به غضب برادران ناپدید شده بود. سالها گذشت تا دوباره نوروز را در کنار پدر جشن گرفتیم. اما پدر دیگر نمی خندید. در لحظه سال نو چشمانش را می بست و مقلب القلوبش را به اشک می خواند و در قربت غریبش اسکناس های لای قرآن را به عیدانه بین ما پخش می کرد وباز به کنج کتابخانه اش پناه می برد و دیگر چیزی جز کتاب از او نمی دیدیم تا عید سال بعد بیاید و ببینیم که آیا می توان پدر را عیدی دیگر خوشحال ببینیم.
    دیروز که برای تبریک عید با او همکلام شدم ، دوباره از مصیبت گفت و فریاد می کرد که تا به کی باید در انتظار جنگ و خانه بدوشی بود. دلش بد گواهی می داد.
    سال نو مبارک و امیدوارم که این بار پدر اشتباه کرده باشد. نوروز تان به سبزی بهار و کامتان به شیرینی عسل. صد سال به از این سالها.

    برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
    نام کاربری
     
    تعداد بازدیدکنندگان : 16021


    عناوین آخرین یادداشت ها