روزنگار غریبانه پدر و پسر
  
 وبنوشتهای یک روزنامه نگار در تبعید ( پویان اللهیاری )
روزنگار غریبانه پدر و پسر
  • فهرسـت مطالب گذشته(کلیک کنید)
  • اشعار پراکنده احمد اللهیاری
  •  
    بهمن 1386
    ش ی د س چ پ ج
        1 2 3 4 5
    6 7 8 9 10 11 12
    13 14 15 16 17 18 19
    20 21 22 23 24 25 26
    27 28 29 30      
     
    آرشیو
     
    سه شنبه 25 بهمن ماه سال 1384
    آغاز زندگی جدید در میانه عمر ... نوبت ما هم رسید.

     

    دارم کم کم به روزهایی می رسم که از زندگی لذت ببرم و دیروز شاید آغازی بود بر این دوران جدید که پیش رویم است. دیروز پا به ۳۲ سالگی ام گذاشتم؛ فکر کردن به دهه سوم زندگی ام همیشه برایم زجر آور بود. روزی که به سی سالگی پا گذاشتم، کابوسی که از دیدنش وحشت داشتم به سراغم؛ با خود گفتم که اگر خوشبینانه سالهای عمرت را تخمین بزنی، سفر زندگی Kadooye Kodakan e Behshtiرا به نیمه رساندی بدون آ نکه حظی از لحظه برده باشی. در خود گریستم که سالهای کودکی ام به زیر انفجار و بمب و خانه بدوشی گذشت و نوجوانی ام به حصار آنچه «اخلاق اجباری» می نامیدندش، به پشت پرده رفت و در خفا دوره کردیم آنچه را که باید می بود و نبود. گذشت نوجوانی و جوانی را به امید، فریاد آزادی سر دادیم و سفیر آزادی مان در میان صفیر گلوله و دشنه به خون نشست و ما ... در آرزوی لحظه آرامش به تبعید سر نهادیم و غربت پایان امیدهایمان شد. سر گذاشتیم به راه و گردن در برابر تقدیر کج کردیم و در عزلت آنچه فرنگ می گویندش به غربت قریب شدیم و آنان که ماندند هم نالیدند که در قربت خانه غریبند.
    اما دیروز زمانی که به کلاس وارد شدم، دوباره امید در من جوشید. شانه هایم لرزید و زبان در کامم بی تحرک ماند؛ کودکانی هشت نه ساله را دیدم که با سکه های
    ۲۵ سنتی خود ثروتی فراهم آورده بودند تا با آن نیمه دوم زندگی ام را سرشار از عشق و امید کنند.
    دنیای کودکان زیباست؛ غل و غش ندارد. به سیاست آلوده نیست تا امید ببندی و سرافکنده بازگردی. تریبون ندارد تا از تو نردبان بسازند و در پرتو هورا کشیدنهایت بر کولت سوار شوند و بر تو بخندند. دنیای کودکان «مرده باد» ندارد؛ هر چه هست نامش زندگی است. خالی از «ایدئولوژی» است و سرشار از حرکت و پویایی. سلامت را به مکتبت پاسخ نمی دهند و تو اگر دوست دارند برای توست، نه برای آنکه از تو ملعبه ای بسازند تا حقارت خود را بپوشانند.   
    مSpeech therapist شان هستم و با لهجه سنگین میدل ایستی ام تلاش میکنم تا به آنها بیاموزم که چگونه در این روزگار کلام به زبان بیاورند و چگونه از نگاههای سنگین مردمانی که بر لکنتشان می خندند، پلی بسازند به سوی دنیای روشن فردا که بر دوششان خواهد چرخید. و خود خسته از کار روزانه به امید ره به منزل می کشم و امید را زمزمه میکنم که اگر ما را دهان دوختند اما امروز می آموزانم تا چگونه زبان در دهان بچرخانند و هرگز خاموش نشوند.
    و دیروز با چند امضای کودکانه در تبریک سی و دو سالگی ام با خود عهد کردم که از دنیای بزرگسالان کمی فاصله بگیرم و بیش از اینها دل بر کودکان نهم که دنیای زیبایی دارند.
    عکس این مطلب را به کادوی گرانقدر دوستان کودکم اختصاص دادم که دوست ندارند چون ما بزرگترها انسانیت را فراموش کنند.


    برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
    نام کاربری
     
    تعداد بازدیدکنندگان : 15999


    عناوین آخرین یادداشت ها