روزنگار غریبانه پدر و پسر
  
 وبنوشتهای یک روزنامه نگار در تبعید ( پویان اللهیاری )
روزنگار غریبانه پدر و پسر
  • فهرسـت مطالب گذشته(کلیک کنید)
  • اشعار پراکنده احمد اللهیاری
  •  
    بهمن 1386
    ش ی د س چ پ ج
        1 2 3 4 5
    6 7 8 9 10 11 12
    13 14 15 16 17 18 19
    20 21 22 23 24 25 26
    27 28 29 30      
     
    آرشیو
     
    جمعه 14 بهمن ماه سال 1384
    تقدیم به سیمین بانوی شعر فارسی
     
    Simin Banoo ye Sher e Farsiسیمین بهبهانی، بانوی شعر فارسی این روزها در بستر بیماری است؛ او که با سروده هایش جانی تازه در رگهای ما و پدرانمان می دمید. سیمین بانو  که همواره در کنار ما بود و در هر جمعی که بودیم پیشاپیش پیر و جوان مشت گره می کرد و اشک در چشم، سرود نجات و آزادی را سر می داد و فریاد می کرد که « دوباره میسازمت وطن» نه به آن سان که کلامش را مصادره کرده بودند، بلکه همانگونه که سالهای جوانی اش را به نام «ایران» به میانسالی رساند و در این سالها که خسته از رنج و غم زن ایرانی، کوله بار تجربه و شعرش را تقدیم  نسل ما می کند و می گوید که <پیر شده ام و شاید مدت زمان زیادی در میان شما نباشم>. خدا آن روز را نیاورد که جمعمان بی بانو بماند؛  آنروز کیست که دست بر سر ما  بگذارد و زمزمه کنان امید دهد که ایرانی آباد و برابر پیش روی ماست. راستی آنروز که می خواهد حق زن ایرانی را بستاند؟ کسی هست که هم مادر مردان باشد و هم یاور زنان؟
    سیمین از بستر بر خواهد خواست؛ این را حتم دارم و دوباره برایمان زمزمه خواهد کرد؛
     

    ای دیار روشنم، شد تیره چون شب روزگارت

    کو چراغی جز تنم که آتش زنم در شام تارت

    در شب تاریک و بی پولک نشان اخترانت

    چشم روشن کو که فانوسش کنم در رهگذارت

    آبرویت را چه پیش آمد که این بی آبرویان

    می گشایند داغ در گنجینه های افتخارت

    شیر زن شیرش حرام کام نا مردان کودن

    کز بلاشان نیست ایمن گور مردان دیارت

    می فروشند آنچه داری کوه ساکن رود جاری

    می ربایند آهو های خانگی را از کنارت

    بهترین دردانگانت رهزنان را شد غنیمت

    حیف و حیف از کف برون شد گوهران شاهوارت

    گور شاعر با جواز و حکم حاکم شد معین

    کس به میل خود نمی جوید مزاری در جوارت

    شب که بر بالین نهم سر آتش انگیزم ز بستر

    با گداز سوز و ساز مادران داغدارت

    در غم یاران بندی آهوی سر در کمندم

    بند بگشای ای خدا تا شکر بگذارد شکارت

    مدعی را گو چه سازی مهر از گل در نمازت

    سجده بر مسکوک زر پر سودتر آید به کارت

    ای من ای زن بر کمر دستی بزن ! برخیز از جا !

    جان به کف داری همین بس بهره از دار و ندارت


    برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
    نام کاربری
     
    تعداد بازدیدکنندگان : 16018


    عناوین آخرین یادداشت ها