روزنگار غریبانه پدر و پسر
  
 وبنوشتهای یک روزنامه نگار در تبعید ( پویان اللهیاری )
روزنگار غریبانه پدر و پسر
  • فهرسـت مطالب گذشته(کلیک کنید)
  • اشعار پراکنده احمد اللهیاری
  •  
    بهمن 1386
    ش ی د س چ پ ج
        1 2 3 4 5
    6 7 8 9 10 11 12
    13 14 15 16 17 18 19
    20 21 22 23 24 25 26
    27 28 29 30      
     
    آرشیو
     
    چهارشنبه 5 بهمن ماه سال 1384
    مرداب  و  رود
    امروز گنجینه خاطرات و کاغذ پاره هایم را که از ایران با خود آورده ام، را مرور می کردم.. کاغذهای خشک و زرد و پاره ای که احساسم را بر خود حک کرده بود. با آنها سفر کردم به روزهایی که با یک نگاه عاشق می شدم؛ همه ما آن روزها را تجربه کرده ایم. دیدم که همیشه اینگونه نبودم که سیاست دغدغه شب و روزم باشد؛ من هم گاه عاشق می شدم و فردا نوبت فارغ شدنش بود. شبهایی را در اندیشه روزهای خوش با او بودن به صبح می رساندیم و فردا که می شد، به افسوس آهی می کشیدیم و روز دیگری را آغاز می کردیم.
    جوانی هم چه زود گذشت! آمدند و رفتند و ما همچنان روز را دوره می کنیم و شب را و هنوز را. واقعا چرا اینگونه است؟
    امروز یاد «روح الله» بودم. پسرک روستایی و ساده دل و بی آلایش که وطنش را در پی غم عشقی ناکام رها کرده بود و در تبعید خودخواسته خود در روزنامه کیهان مسوول نظافت دفتر ما شده بود؛ دوستی خوب که همدم جمع نهار ما بود و ... بگذریم. یکروز عصر بود و مثل همیشه روزنامه های عصر را مرور می کردم. روح الله هم مشغول کارش بود که نفسی عمیق کشید و زیر لب گفت «رفتی و مادر شدی، من هنوز پسرم» و باز لب دوخت و مشغول کارش شد. فکر می کنم هر کسی به نوعی و به کلامی متفاوت میتواند اینگونه نگاهی به گذشته کند.
    امروز که گذشته را مرور می کردم، قطعه ای یافتم از همان روزها _ که اگر بشود نام شعر بر آن بگذاریم_ راستش! با آن که همیشه دوست داشتم چون پدر شاعری توانا باشم و همواره دل در گرو شعر و شب شعر و نقد و ... داشته ام اما هیچ وقت ذوق شاعری نداشته ام. چند کلمه که در زیر کنار هم آمده اند محصول همان روزهاست، شاید
    ۱۰ سالی از آن گذشته باشد و امروز تنها اثر یک خودکار آبی است که بر کاغذ کاهی با سربرگ کیهان یادگار آن روز هاست. واقعا چقدر شیرین است که در آستانه ۳۲ سالگی نگاهت بر احساست می نشیند. نمی دانی که باید گریه کنی یا بر آن روزها بخندی؛

    کاش می شد که شبی باز
          از پس کوه بلند
               تو خروشنده بیایی
    و بریزی به همان برکه که آن پایینهاست
    برکه پایین دست؟
              نه! همان مرداب است
                     در بیابانی شور
                     که اگر رود خروشد
                              بشود دریایی
    ***
    من نمی دانستم
    به چه کارم می آیی؟
    تو که خالی بودی
            از همه عشق به من
    من در این تاریکی
            و به این تنهایی
    من نبودم دریا!
    تو در اندیشه توفان هستی؟
    ***
    تو همان توفانی که از آن رود بیایبی آغاز
    و سرانجام بریزی به وجودم
    و مسخر بکنی روح پریشان مرا
                                              پویان اللهیاری

    برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
    نام کاربری
     
    تعداد بازدیدکنندگان : 16004


    عناوین آخرین یادداشت ها