ای دیار روشنم، شد تیره چون شب روزگارت
کو چراغی جز تنم که آتش زنم در شام تارت
در شب تاریک و بی پولک نشان اخترانت
چشم روشن کو که فانوسش کنم در رهگذارت
آبرویت را چه پیش آمد که این بی آبرویان
می گشایند داغ در گنجینه های افتخارت
شیر زن شیرش حرام کام نا مردان کودن
کز بلاشان نیست ایمن گور مردان دیارت
می فروشند آنچه داری کوه ساکن رود جاری
می ربایند آهو های خانگی را از کنارت
بهترین دردانگانت رهزنان را شد غنیمت
حیف و حیف از کف برون شد گوهران شاهوارت
گور شاعر با جواز و حکم حاکم شد معین
کس به میل خود نمی جوید مزاری در جوارت
شب که بر بالین نهم سر آتش انگیزم ز بستر
با گداز سوز و ساز مادران داغدارت
در غم یاران بندی آهوی سر در کمندم
بند بگشای ای خدا تا شکر بگذارد شکارت
مدعی را گو چه سازی مهر از گل در نمازت
سجده بر مسکوک زر پر سودتر آید به کارت
ای من ای زن بر کمر دستی بزن ! برخیز از جا !
جان به کف داری همین بس بهره از دار و ندارت