| |
پنجشنبه 29 دی ماه سال 1384 |
| به احترام استاد |
به یاد او که "قصیده بلند باد" را رو در روی "آینه های تهی" فریاد کرد که "با من طلوع کن" . م . آزاد دیگر در میان ما نیست و اما نامش در بلندای تاریخ شانه به شانه بزرگان می ساید و کلامش همواره در گوشمان زمزمه خواهد کرد که
«همه شاخه ها شکسته! به امیدها نشستیم و به یادها شکفتیم در آن سیاه منزل به هزار وعده ماندیم به یک فریب خفتیم» ... «در شب بیداد من فرهاد می گرید و چه بی فریاد جهان پیراست و بی بنیاد می گرید در شب بیداد در فروبستم و فروماندم در آن خاموش گمفریاد تا نگرید در شب بیداد من فرهاد نشنوم دیگر های های زاری خاموشوارش را و سکوت سوگوارش را باز می گرید در شب بیداد من فرهاد و چه بی فریاد .» |
|
| |
سه شنبه 27 دی ماه سال 1384 |
| زمــــــــان |
همیشه دیر می رسیم؛ شاید شجاعت زود رسیدن را هرگز نداشته ایم و این را بر پیشانی من و تو نوشته اند. گویی عقربه زمان کند و تردید آلود راهش را به سوی افق باز می کند و با هر ضربه، نگاهش به لحظه ای نا آشنا که در پیش است، خیره می شود. می ایستد. نگاهی به روبرو به دنبال جایی امن برای خستگی هایش. نمی یابد. به راه می افتد. و باز ... و ما ... نگاه بر ساعت خیره می ماند؛ عقربه ای که همواره یک ربع عقب است. |
|
| |
پنجشنبه 1 دی ماه سال 1384 |
| آرزوهای کودکانه و فراموشی ما |
امروز روز خوبی بود. امروز فهمیدم که می توانم چه آرزوهایی داشته باشم؛ آرزوهایی که برایم گمشده بودند و آنها را فراموش کرده بودم. خنده دار است اما بعد از این همه سال امروز دوباره به خودم فکر کردم؛ به کودکی ام و به آرزوهایم؛ به راههای رفته و به راههایی که باید رفت. به آنروزها که آرزو داشتم چون پدر روزنامه نگاری را پیشه کنم و امروز فکر می کنم اگر این آرزو را عملی نکرده بودم، شاید امروز جایی دیگر بودم و شاید آرامشی بیش از این مهمان خانه مان بود؛ راستش امروز اتفاق جالبی برایم رخ داد؛ از ابتدایی سال تحصیلی امسال شغلم کمی تخصصی تر شده است و در «دبستان اندرسن» معلم speech هستم. شاید این شغل برایتان عجیب باشد ، در این سوی دنیا معلمانی هستند که با روشهای «گفتار درمانی» و کشف و درمان مشکلات گفتاری و مغزی کودکان، راه را برای فراگیری بهتر آنها هموار می کنند؛ یعنی اینجا «بچه تنبل و کودن» معنا ندارد و این عارضه به لحاظ علمی قابل درمان است. بگذریم. امروز آخرین روز کاری مدارس در سال ۲۰۰۵ بود و بچه ها آماده شروع تعطیلات یک هفته ای کریسمس و سال نو بودند. سراسر جشن بود و شادی؛ «جینیگل بلز» بود و «مری کریسمس». قرار شد تا بچه های کلاس سومی که من با آنها کار می کنم بر اساس یک رسم فرانسوی که در امریکا نیز معمول است، شش آرزو را بر کاغذ بنویسند و در جشن برای همه بخوانند. هنگام قرائت آرزوها حال عجیبی داشتم. می خواستم گریه کنم اما نمی شد؛ می دانستم که شادی کودکانه آنها را با غم و شادی وجودم مکدر خواهم کرد. پس با چشمانی باردار از اشک، خودم را کنترل کردم و به آرزوها گوش دادم؛ "دنیلا" که دخترکی مکزیکی است و با نگاه به او ناخودآگاه خواهرزاده ام، "پانیذ"، را به یاد می آورم، آرزو داشت که «آقای پویان دوست دختر داشته باشد» . "ریکاردو" برایم یک میلیون دلار آرزو کرد و "رابرت" آرزو داشت سال دیگر هم معلمش باشم. خوشحال بودم که در آرزوهای کودکانه شان حضور داشتم. دانش آموزانم آرزو داشتند که سربازان، برادران و پدرانشان، از عراق به سلامت بازگردند و دیگری آرزو می کرد که آنقدر پولدار شود تا مادرش دیگر کار نکند. دو تا از دخترها هم _"لسلی" و "تایلور"_ آرزو داشتند تا برادر کوچکترشان سرما بخورد. اما "انتونی" (پسرک ریز جثه سیاهپوست کلاسم) که بالای سن رفت، گفت آرزو می کنم مادرم شغلی بگیرد تا مجبور نشویم از این شهر برویم. بعد گریه اش گرفت و گفت که می خواهم در اندرسن بمانم. ناگهان "لوییس" هم از لابلای بچه هایی که در سالن بسکتبال روی زمین نشسته بودند، بلند شد و دوان دوان به سمت من آمد و دستانش را دور پایم حلقه کرد و سر ش را به من چسباند و زد زیرگریه. دستی به سرش کشیدم؛ می دانستم چرا منقلب شده است. "انتونی" تنها دوستش بود که روزی چهار مرتبه همدیگر را کتک می زدند و سر زنگ تفریح خوراکی هایشان را با هم تقسیم می کردند؛ "لوییس" می دانست که روزهای خوش با او بودن تمام شده است. خم شدم و در گوشش گفتم که «جدایی که گریه نداره، قوی باش». اما دروغ می گفتم؛ یاد چهار سال پیش افتادم، ۲۶ آذر بود؛ ساعت یک نیمه شب؛ مادرم را بوسیدم و پدرم را در آغوش کشیدم. نگاهم به مهدی برخورد کرد که گوشه ای ایستاده بود؛ قسم خورده بود که برای بدرقه ام به فرودگاه نخواهد آمد، اما گویا قسمش را شکسته بود. لحظه غریبی بود. نمی دانستم مقصد نهایی ام چگونه جایی است؟ سرما وجودم را فرا گرفته بود. بلندگو بار دیگر اعلام کرد که مسافران KLM به مقصد امستردام زودتر سوار شوند. نمی خواستم بروم. پایم نمی کشید اما پدرم اصرار داشت که زودتر بروم و از پرواز جا نمانم. نمی دانستم کی می توانم بازگردم، اما گویا آخر خط بود. روی پله های برقی فرودگاه رو به پدر و مادرم و دوستانم ایستاده بودم و هر لحظه از آنها دورتر می شدم و به خودم می گفتم که «جدایی که گریه نداره، قوی باش» اما دروغ می گفتم؛ همین که از دید دوستانم دور شدم، اشکم سرازیر شد و فصل جدایی آغاز گشت. برای همین بود که حس "لوییس" را درک می کردم. اما چه می شود کرد، بعضی از راهها بازگشتی ندارد. "انتونی" بعد از تعطیلات برنمی گردد. امروز وقت ناهار هر دو آنها را با خودم به «مک دونالد» بردم تا برای آخرین بار با هم خوش بگذرانند و آخرین خاطراتشان را با هم بسازند و به هم قول دهند که همدیگر را فراموش نکنند؛ آنجا داستان غربتم را برایشان تعریف کردم و برایشان گفتم که در سالهای هجرانم چه گذشته است و بحق که با نگاههای کودکانه شان به من امید دادند که راه نیمه رفته را تمام خواهم کرد و آنها نیز بدرستی درک کردند که «جدایی گریه دارد، اما باید نگاهها به فردا خیره شود». فرا روز دیگری است. |
|