| |
شنبه 28 آبان ماه سال 1384 |
| «طرح بازنشستگی زودهنگام زنان»؛ پاداش یا تنبیه؟ |
همزمان با صدور بیانیه سازمان ملل در خصوص «نقض آشکار حقوق بشر در ایران» و همچنین هشدارهای اخیر سازمانهای جهانی فعال در امور زنان مبنی بر اجحاف حقوق زنان در ایران، «زن» بار دیگر در کانون مهرورزی نظام قرار گرفت و به سوژه ای داغ بدل شد؛ «فاطمه آلیا»، رئیس کمیته «زنان و خانواده» کمیسیون فرهنگی مجلس خبر داد که مجلس با همکاری دولت درصدد تهیه لوایحی برای «تقلیل ساعات کار» و نیز «کاهش سن بازنشستگی زنان » است. البته قبل از این نیز الطاف مهرورزانه نظام مشمول حال زنان شده بود و طرح «پوشش یکسان زنان» مورد بررسی قرار گرفته بود. اگر به خاطر داشته باشید، ماه پیش وزیر دولت مهرورزی نیز عنایت کریمانه اش را نثار زنان کرد و حضور آنها را در محل کارشان بعد از ساعت شش ممنوع نمود. اجرایی کردن طرح قدیمی «تفکیک جنسیتی دانشگاهها» و همچنین پروژه «پارک بانوان» و موارد دیگر را نیز بر این مجموعه مهرورزانه بیافزایید، آن وقت براحتی درخواهید یافت که چرا از دو طرح اخیر، «تقلیل ساعات کار» و «کاهش سن بازنشستگی زنان » ،بوی خوشی به مشام نمی رسد؛ خارج کردن زن از محاسبات اجتماعی و محدود کردن نیمی از جامعه به خانه و امور سنتی زنانه. مخصوصا آنجا که رئیس کمیته زنان وخانواده مجلس خبر می دهد که تصمیم این کمیته درحقیقت یک سرمایه گذاری برای تامین «آرامش خاطر زنان» و «نشاط خانواده» است. البته نگاه به این اقدامات می تواند متفاوت باشد؛ شاید گروهی از زنان شاغل مواهب این دو طرح را در راستای استیفای حقوق زنان ارزیابی کنند و برخی از فعالان زنان نیز آن را به منزله فتح یک سنگر بدانند، اما این گزینه نیز همواره روی میز باقی خوهد ماند که آیا این طرح نشان از «حسن نیت» دارد؟ این دو طرح در سالهای پایانی دولت موسوم به سازندگی برنامه ریزی شد و بر حق که برای اجرایی شدن آن نیز هزینه های گزافی پرداخت شد، اما با موشکافی های علمی و بررسی تبعات اجتماعی و همچنین اقتصادی آن با شکست روبرو شد. چرا که گذشته از بار مالی و زیانده بودن آن که باید از ثروت ملی هزینه شود، «شکاف جنسیتی» را نیز در جامعه بالا خواهد برد. در حقیقت با این طرح زنان را در زرورقی از الفاظ و احترامات خاص قرار می دهیم و این بازوی اجتماعی_اقتصادی_ سیاسی را ده سال زودتر از گردونه اجتماع خارج کرده و به همان فضای مطلوب جامعه «مرد سالار» برمی گردانیم و با به میان کشیدن توجه به «ارزش کار خانگی زنان» (البته به نوعی که در این قانون آمده) سعی در توجیه این پروژه می کنیم. به هر روی این طرح در همان بدو تولد آثار مخرب خود را نشان داد و هر چند که در ظاهر می توانست گوشه ای از مشکلات واقعی «زنان شاغل» را حل کند، از منظر برنامه ریزان کنار گذاشته شد. در حقیقت با نگاهی به جوامع «زن برابر» براحتی می توان این نکته را دریافت که مشکل زنان ما از همان فرهنگی نشأت می گیرد که کلید بهشت ! را زیرکانه زیر پای زنان می گذارد و یا مزورانه بر ما می قبولاند که پشت سر هر مرد موفق ! یک زن ایستاده است و هیچگاه به تحلیل نمی نشیند که چرا ما هیچگاه به زن فرصت ندادیم که موفقیت را مزه مزه کند و برای همین است که تعداد مردان موفق تاریخ همیشه بر کمیت زنان موفق چربیده است؛ چون تاریخ ما «مرد محور» است. علاوه بر این ، توجه به ارزش کار خانگی زنان (طبق آنچه در لوایح مورد نظر میاید)در این شرایط جز تحدید بیش از پیش زنان نیست. ارزش کار خانگی زنان زمانی تحقق می یابد که زن و مرد از لحظه ازدواج حق تصاحب انفرادی هیچ چیزی را نداشته باشند؛ و تمام آنچه از رهگذر تلاش دوجانبه فراهم آمده است[خواه مادیات باشد و خواه معنویات ] همچون فرزند محصولی مشترک قلمداد شود و هر دو سو برابرانه از موهبات قانونی آنها بهره برند؛ آنگاه که زن خود را عنصری برابر و تاثیر گذار در خانه و اجتماع ببیند، پاداش کار خانگی اش [بر فرض اگر وظیفه او به تنهایی باشد] را خواهد گرفت. دولت و مجلس مهرپرور بهتر است به جای برخورد زیرکانه با نیازهای اساسی زنان، جایگاه اجتماعی زنان را ارتقا دهد و زمینه های آموزش همگانی این قشر را فراهم سازد تا به حقوقشان آگاه شوند. به جای کاهش ساعت کار و بازنشستگی زودهنگام که نتیجه ای جز خانه نشینی بیشتر نیروهای ورزیده جامعه را ندارد، بیاییم بررسی کنیم که چه مشکلاتی باعث مشکلات مضاعف زنان شاغل شده است و با رفع آنها فضا را برای مشارکت بیشتر نیمه فراموش شده جامعه باز کنیم. و این سوال را از خود بپرسیم که مگر فرقی بین زن ایرانی و زنان دیگر ملل وجود دارد که با بهانه هایی خوش منظر چون تقلیل ساعت کار و بازنشستگی زودهنگام فرصت حضور فعال در جامعه را بعد از حدود ۴۰ سالگی از او سلب می کنیم. |
|
| |
سه شنبه 17 آبان ماه سال 1384 |
| «مردم نخبه کش» یا «نخبگان عزلت نشین» |
چندی پیش مطلب زیبا و پر محتوایی از دکتر علیرضا نوریزاده پیرامون «مردم نخبه کش» خواندم. از همان زمان قصد داشتم تا نظرم را بنویسم، اما نمی دانم چرا دستم به نوشتن نمی رفت. به هر روی دکتر نوری زاده نکاتی را یاد آور شده بودند که شاید به دلیل ضعف مطالعاتی ام در این روند تاریخی کمتر به آن توجه کرده بودم. نسل ما در پی تحدید اندیشه ناشی از مشی حکومتگری قرن گذشته دچار نوعی قطع رابطه با تاریخ گشته است و ما هم از این نسلم. لذا ریزبینی ایشان را در تاریخ پدرانمان تحسین می کنم. لذا در چند کلامی که در پی می آید قصد آن دارم تا تحلیلی از نسل خودم یا حداقل تحلیلی از همفکران خود نسبت به آنچه ایشان آن را «مردم نخبه کش» نامیده اید، بیان کنم . من نیز چون ایشان بر این واژه اعتقاد دارم و مصداق این کلام را در رفتارهای سیاسی دوگانه ملت ایران شاهدم. اما اطلاعات تاریخی ام به من اجازه نقد گذشتگان را نمی دهد. اما نقد امروز کمی ساده تر می نماید؛ نقد روزگاری که در آن خود مجری بودیم و امروز در حسرت آن صفحات وبنوشت هایمان را پر از افسوس می کنیم و سر به دیوار می کوبیم که چه بود و چه شد. «خاتمی» آن نخبه عصر ما بود که اگرچه خانه اش را ملت چون مرحوم «مصدق» به آتش نکشیدند، اما با کلامشان و نیش و کنایه هایشان او را پس زدند و همان کردند که با دیگر نخبگان کردند. شاید بتوان گفت که حتی همان کردند که بر «محمدرضا شاه» بیمار و آماده امتیاز دادن روا داشتند. تا اینجا با دکتر نوریزاده همکلامم. اما براحتی نمی توانم ایرانی را سرزنش کنم که چرا اینگونه از پشت خنجر را بر نخبه شان می زنند. ایرانی که در بند استبداد از درد و رنجش به ستوه آمده است، همواره راه فرار را جستجو می کند و با اشارتی قیام می کند و چون بر آنچه می خواهد آگاهی ندارد، فرو می نشیند و باز راهی نو در پیش می گیرد. روزی استاد گرامی، آقای منوچهر بهروزیان برایم گفت که «در انقلاب شکوهمند !! نسل او فقط می دانست که چه چیز را نمی خواهد ولی نمی دانست که چه می خواهد». گره کار ما اینجاست و این را نباید به گناه بر پیشانی عامه نوشت که ما مقصریم. مایی که خود را «روشنفکر» می نامیم. خود واقفیم که روشنفکران ما ،که جز معدودی باقی، عزلت نشینند و هر یک حلقه ای برای خود دارند، هیچگاه روی به عامه نکرده اند؛ آنان هم که پای در راه آموزش همگانی نهاده اند، از سوی دیگران محکوم به هزار گناه کبیره شده اند. حال چگونه می توان از عامه توقع پایمردی داشت؛ عامه ای رنجوری که از آنچه اطرافش می گذرد بیخبر است و چشم بر قهرمانان خود دوخته است؛ قهرمانی که حرفهای زیبا زده است و حال بر آن عمل نکرده است. به گمان من «نخبه کشی» از خصوصیات ماست چرا که رهبران فکری مان در آموزش جامعه ناکار آمدند و مردم کمالخواه. آنگاه که به مقصود نمی رسند و کسی هم نیست که آنان را در پیشبرد اهداف بنیادین بر مبنای داشته های امروز کمک کند، ناگهان همه چیز را نابود می کنند و باز از ابتدا راهی جدید را پی می گیرند تا شاید این یکی چاره ساز آید. نگاهی برروند «اصلاح طلبی» کنیم؛ جنبشی که در میان نسل جوان به همت بزرگان در سالهای پایانی دهه شصت آغاز شده بود، در دوم خرداد ۷۶ تجلی همگانی یافت و دیدیم که چه شد. من شاهد بودم که «آموزش» پس از چندی پایان گرفت و در فقدان رهبران فکری که روانه دادگاهها شده بودند، نخبگان نسل جدید هم چراغ آموزش را خاموش کردند و قلم را به آنانی سپردند که جز تهدید و توطئه در واژگان سیاسی ـ اجتماعی شان چیزی نیاموخته بودند و دولت هم که با هزاران فشار داخلی و موانع سیاسی و قانونی روبرو بود، آنگاه که منتقدین راستین و مردمی اش را از دست داد، رو به انفعال گذاشت. به نظر من اینگونه بود که موج «هاشمی خواهی» به راه افتاد و مردم به نبش قبر او پرداختند و پشت به خاتمی کردند و حال که بدتری از راه رسیده است، افسوس خاتمی و حتی هاشمی ! را می خورند. البته من به نوبه خود «خاتمی و اصلاحات» را محکوم به شکست می دانستم و در نوشته هایم در ایام بعد از ۷۸ همواره بر این نکته تاکید کردم که این اصلاحات نه توان و نه قصد دارد تا با مطالبات مردم خود را همراه سازد، لذا باید به انتظار روزی نشست که مردم به دنبال الترناتیو ، شاید اسیر تبلیغات و روزمرگی ها شوند و انتخابی اینچنینی داشته باشند و هنوز چند ماهی نگذشته کاسه چه کنم دست گیرند و افسوس خاتمی را بخورند. حتی خود من که در سالهای پایانی ریاست او از منتقدان کم کاری هایش بودم نیز در جمع افسوس خورندگان نشسته ام. این گونه است که واژه «نخبه کشی» را برای مردم نمی پسندم بلکه ما جماعتی هستیم که به دلیل ضعف آگاهی هر روز راه جدیدی را برمی گزینیم و تغییر استراتژی مان مایه افسوسمان می شود. کاش بیشتر می شد از ضعفهای اصلاحات نوشت و در پی احیای سنت آموزش عامه برآییم که تنها راه عبور از این بن بست بهره برداری از حمایت مردمی «آگاه به خواسته هایشان» است؛ نه سفارشات «هخامنشانه» و نه خزعبلات «فرود فولادوند» که بیش از همراهی با خواستهای مردم بیش از بیش روشنفکری و سکولاریسم را رو در روی باورهای عامه قرار می دهند و هر روز ارتباط روشنفکران را با مردم کمتر می کنند و از روشنفکران دلقکهایی می سازند که اسباب خنده ایرانیان را فراهم ساخته اند. |
|
| |
جمعه 6 آبان ماه سال 1384 |
| پاییز ۷۷؛ رنجنامه آزادیخواهی |
بغض پدرم ـ از پشت تلفن ـ ترکید؛«داریوش را کشتند» خیلی سریع خودم را به ا تاق کار پدرم در ساختمان مجاور رساندم. سرش روی میز بود و گریه می کرد. پرسیدم چی شده ؟ گفت بریم پیش پروانه. با پدرم اداره را به مقصد منزل «داریوش فروهر» ترک کردیم تا هر چه زودتر به پروانه تسلیت بگوییم و همدردش باشیم... هنوز جمعیت زیاد نشده بود، چهره «مهندس نمازی» را شناختم. با دیدن پدرم او را در آغوش کشید و در گوش هم نجوایی کردند و صدای هق هق شان به آسمان رفت. توان ایستادن نداشتم. این کوچه ها معبر کودکی ام بود . کوچه های منتهی به خیابان هدایت؛ هر روز پیرمردی عصا بدست با آن سبیل چخماقی برایم یک سوال بزرگ بود. خیلی صاف صاف راه می رفت و نان سنگکی در دست می گرفت و پدر را دعوت به صبحانه می کرد. چند باری میهمانش بودم و در کنار پدر صبحانه را زیر نقشه «ایران بزرگ» که سر در چین داشت و پای تا اروپا دراز کرده بود می خوردیم. حقیقتش را بخواهید پدر آنروزها از همصحبتی با داریوش خان و ذکر خاطرات مشترک، سرشار از لذت می شد و من دوست داشتم هر چه زودتر خانه آنها را ترک کنم؛ سگ خانه شان برای کودک هفت هشت ساله ای مثل من وحشت آور بود. بگذریم توان ایستادن نداشتم تا ببینم که چگونه دوستانش بر سر می کوبند. تمام این بزرگان را قبلا در خانه استاد دیده بودم ، اما این بار همه با حال نزار از مثله شدن او و همسرش می گفتند. تازه فهمیدم که هر دو با هم به تیغ شب پرستان خاموش شده اند؛ «پروانه» خانوم هم دیگر در میان ما نیست.
آبان و آذر ۱۳۷۷ سلاخی اندیشه بود. نامه های تهدید فداییان اسلام شاخه مصطفی نواب هر روز به خانه روشنفکران می رسید. در روزهای بعد پیکر بی جان «پوینده» و «مختاری» هم پیدا شد. روزنامه نگاران و نویسندگان روزهای سختی را می گذراندند. مراسم یادبودها و پرسه ها در هم گره خورده بود. وزارت کشور اعلام کرده بود که دریافت کنندگان نامه ها شبها در نمازخانه وزارت کشور جمع شوند و تحت حفاظت شب را صبح کنند. «مجید شریف» هم گم شد. گوشها بر تلفن بود که آیا رمز تهدید می رسد یا نه؟ خواهر «پیروز دوانی» با یکی از بچه ها تماس گرفته بود؛ او هم چند شبی بود که خانه نرفته بود. کار من هم آن روزها شده بود «اسکورت پدرم»؛ صبحها با هم به سر کار می رفتیم و قبل از تاریک شدن هوا به خانه برمی گشتیم و دیگر حق خروج از خانه را به او نمی دادیم تا صبح روز بعد. چرا که به عنوان یکی از اعضای موسس کانون نویسندگان ایران در فهرستی قرار گرفته بود که وزارت کشور مسئول حفاظت جانش شده بود. اکنون از آن تاریخ سالها می گذرد؛ قاتلان و آمران شناخته شدند. «سعید امامی» معاون وزیر اطلاعات و سر تیم عملیات ترور روشنفکران در زندان به طرز مشکوکی کشته شد. چند مامور ساده به دادگاه کشیده شدند و باقی متهمان اصلی آزادانه به پستهای مهم و دولتی شان بازگردانده شدند. و در عوض نویسندگانی چون «اکبر گنجی» و «عمادالدین باقی» که سهم بزرگی در آگاه سازی مردم و پرده برداری از این خیانت ملی داشتند، روانه شکنجه گاهها و زندانهای طویل المدت شدند. و امروز نسل جدید نمی داند درپاییز ۱۳۷۷ چه بر روشنفکران ما رفت! |
|
| |
سه شنبه 3 آبان ماه سال 1384 |
| ویرانه ای به نام «ایران اتمی» |
امروز دوباره بعد از مدتها آمدم سراغ وبلاگ. راستش در مدت غیبتم، هر ثانیه سرم توی خبرهای اتمی بود و اتفاقاتی که در حاشیه فشار بر ایران در حال انجام است؛ بعد از افتضاحی که در اجلاس سران بالا آوردیم، فشارهای امریکا بالا گرفته، حالا هم با ورود رفسنجانی به بازی، امریکا درخواست مذاکره مستقیم می کند. واقعا دولتمردهای ما هم خودشان نمی دانند که چه می کنند؛ خبرها روزی سه بار توسط خود گوینده تایید و تکذیب می شوند. انگلیس محکوم به تروریسم دولتی!می شود. هند یکروز متحد می شود و فردایش جا می زند و تنها روسیه است به خاطر منافع مالی اش حاضر است کمی از ما دفاع کند و در نهایت کوندالیزا رایس،تیر خلاص را شلیک می کند و «مدل افغانستان» را برای ایران سفارش می کند؛ می دانید یعنی چی؟ تصور کنید «مجاهدین خلق» _ که خدا نصیب گرگهای بیابان هم نکند_ به عنوان تنها نیروی اپوزیسیون دارای توان رزمی، از مرزهای غربی وارد بشوند و هواپیماهای بی۵۲ امریکا هم جهت پوشش هوایی بمبهای چندین تنی را مثل پر کاه روی آسمان ایران رها کنند وباقی قضایا ... علی می ماند و حوضش. فقط کافی است امریکا هم با دو تا از ناوهای هواپیمابر دو طرف تنگه هرمز را تصرف کند تا هم برگ برنده ایران را خنثی کند و هم بمبارانهای سهمگین بلندی های زاگرس را تغذیه کند. قضیه می تواند به همین سادگی باشد. حالا تصور کنید چهارتا زیردریایی گازوییلی و ۱۰ تا موشک شهاب ۳ چه دردی را از ما دوا خواهد کرد... این حالت وحشتناک است. اما تا بحال از خودمان سوال کردیم که ما را چه نیاز به «برق اتمی!» که با سه برابر قیمت «برق آبی» این همه مشکل برای ما بوجود خواهد آورد. آیا تا بحال یک حساب سر انگشتی کردیم که ببینیم در مملکت ما که پروژه های برق آبی ارزانترین از نوع خود در دنیا ست را نیمه کاره رها کرده ایم و به دنبال «غنی سازی اورانیوم» رفته ایم؟ در قدرت اتم شکی نیست و همه می دانند که انرژی اتمی با خود ثروت و تکنولوژی های جانبی را وارد مملکت خواهد ساخت، اما تا بحال با خود اندیشیده اید که «ثروت نفت» ما کجا می رود که حال توقع داشته باشیم «نان اتمی» بر سفره های ایرانیان مستمند بنشیند. اگر رفاه مردم ملاک باشد که کشورهای دیگر این راه را رفته اند و نتیجه گرفته اند و البته نـــه به مدد اتم، بلکه در سیاق دوستی با ملل و تکیه بر توانایی های فردی و ملی ... از اتمی هایشان هم که هند و پاکستان را ببینید مردمی گرسنه و بدوی؛ آیا انرژی اتمی تنها ملاک برتری است؟ حداقل در دانشگاهی که مشغول تحصیل هستم، به چشم خودم نوابغ کشورمان را می بینم که مغزهایشان را در چمدان می گذارند و سفر پیشه می کنند تا در این سوی اقیانوسها به چوب والای علمشان محک خورند و پله های ترقی را روبرویشان ببینند. اما دولتمردان ما از این ثروت چشم می پوشند و در مقابل طبل دشمنی با دنیا را سر می کویند و در اندیشه فتح جهان کفر، عریضه در «چاه جمکران» می اندازند. آیا نمی خواهیم برای بک بار در تاریخ هم که شده بیاییم و مثل همیشه در دقیقه نود تسلیم نشویم، تا حداقل اگر چیزی از دست می دهیم ، امتیازی را بگیریم. آیا باید ثابت کنیم که ایرانی هستیم و در صدر کشورهایی هستیم که به «فرصت سوزی» معروفند. یک نگاه به سوریه به عنوان همپیمانمان بیاندازیم، عاقبت فلاکت بار صدام را پیش رو آوریم و آیینه عبرت کنیم ... و در عوض نگاهمان بر الگوهایی باشد که از خاک سوخته طلا ساختند و امروز شانه به شانه ابرقدرتها می ایستند و چین و امریکا و روسیه را هم به تهدید وادار به خواستشان می کنند و به پشتوانه صنعت و تکنولوژی برترشان جهان را به تعظیم واداشته اند. حال بیاندیشیم که چه بهایی را خواهیم پرداخت تا <ایران اتمی> داشته باشیم؟ نمی دانم! شاید می ارزد. فعلا به انتظار اجلاس نوامبر نشسته ایم. |
|