| |
چهارشنبه 1 تیر ماه سال 1384 |
| خود کرده را تدبیر نیست؛ ببینیم چرا شکست خوردیم |
از لحظه اعلام نتایج انتخابات تا این لحظه شوکه شده ام و مدام فکر می کردم که چه باید کرد؛ براستی چه باید کرد؟ آیا من تحریمی مشارکتی ها لعن کنم، یا آنها ما تحریمی ها را؛ اما به خدا دلم گرفت که اشکهای «جواد» را بر صفحه وبنوشتش دیدم و «حسین درخشان» که بی پروا همه را تف و لعن کرد و تحریمی هایی که گفتند اگر شما با ما همصدا بودید، حرفمان بر کرسی نشسته بود. و در نهایت «دکتر نوریزاده» را دیدم که با کلامش دست بر سر جوانان کشید و گفت که غصه نخوریم. ولی مگر می شود؟ براستی چرا اینگونه شد؛ آیا مشارکت ۶۳ درصدی را باور کنیم یا نه؟ آیا امروز می توان باور کرد که گزینه احمدی نژاد نماد همگرایی ملت است؟ پاسخم به هر دوی این سوالات منفی است و همه می دانیم_درباره اش این روز ها بسیار بحث شده است_ که نیروهای شاید فرازمینی رای هایی را به زور وارد صندوقها کرد که هم مشارکت را به حد معقول رساند و هم «احمدی نژاد» را بخشی از آمال ملت معرفی نمود. اما آنچه واقعیت امروز بود_ و نمی توانم تقلب چشمگیری در آن مشاهده کنم _ «شکست اصلاحات» بود که با رای راسخ ۲۰ میلیونی خرداد ۷۶ تنها توانست ۴ میلیون نگاه «نگران» را به خود جلب کند و کاخ آرزوهای جناحی از جوانان خوشفکر و متعالی ما را در هم بپاشد. نیاییم همدیگر را متهم کنیم، بیاییم هر یک خود را به نقد بکشیم؛ قبلا گفته بودم که چرا به تحریم رسیدیم؟ امروز میخواهم ببینیم که چرا رای ما را کروبی درو کرد؟ چرا موج هاشمی خواهی براه افتاد و نامش سربند نوجوان ما شد؟ خنده دار است خواهرزاده ام با افتخار از میهمان نوازی و سفره داری خاندانش در خیابان فرشته سخن می گفت و عکس یادگاری اش را گواه می اورد. چه شد که معین و اصلاحات پیشرو به قعر خواسته های ملت رفتند؛ برخلاف «ابراهیم نبوی» نمی پذیرم که قول ۵۰ هزار تومانی کروبی را بالا کشید و یا به قول «دکتر نوریزاده» فقط غم نان بود که هاشمی و کروبی را دوباره بالا کشید. درد ما جای دیگری است؛ «دوم خرداد» نتیجه همگرایی و مطالعات هسته های فکری بود که چه در خفاء و چه در فرهنگسرا ها و مراکز روشنفکری به تعالی رسیدند و چشمانشان بر فرصتی برای عملی کردن ذهن پرورده هایشان بود. ۸ سال دیکتاتوری مافیای اطلاعاتی هاشمی از یک سو دگراندیشی را به زیر زمین کشانده بود و مافیای اقتصادی اش رمق از مردم خسته ربوده بود؛ اما «عباس عبدی» ها ازیک روزنه با تمام سختی هایش به ما هر روز صبح به ما «سـلـام» می کردند و «کیان»ی که سروشی ها مجال گفتن داشتند و «زنان» ی بود که حداقل حرفی در مقابل «زن روز» از نوع «کیهان» نصیری ها داشت. به هر روی بگیر و ببند ها اندیشه را زیر زمینی کرده بود و چند پز دموکراتیک هاشمی برای ما غنیمتی بود که اسمها را بشناسیم و تفکر که چه کنیم. آن روزها کمدی بیشرمانه «هـخـا» نبود و هر روز «محمد مصطفی» ای بر صفحه تلویزیون نمی امد تا بشارت فتح چند ساعته تهران را بدهد. آنروزها اگر صدای راستینی از اپوزیسیون به ما می رسید، سوار بر امواج «لس آنجلس» نبود، بلکه مقالات و جزواتی بود که حاصل تلاش اپوزیسیون اروپا نشین بویژه لندن بود و بیشتر عقاید چهره های معقولی چون «نوریزاده» ها و «خرسندی» ها و مرحوم «وزیری» ها. مثل امروز نبود که خبرنگار رده پنج کیهانی یا پادوی خبر روزنامه اطلاعات و یا جوجه فیلمبردار فیلم فارسی که حتی یک کار درخشان در پرونده اش یافت نمی شود، به اتکای ثروت مشکوکی که در لس آنجلس به هم زده است، مردم را مثل عروسک کوکی فرض کنند و یک روز با لباس سفید راهی خیابانشان کنند و فردا دختران را سفارش به کشف حجاب و فراموش کرده بودند که آزادی نیازی به نسخه پیچیدن ندارد. می گفتم که آنروزها اپوزیسیون به لس آنجلس اینچنین آلوده نشده بود و بی آبرو نمی زد. هسته های مطالعاتی کوچک آرام آرام هدفمند می شدند و کم کم قرار ملاقاتها از کتابخوانی های پارتی گونه و مخفی و گردشهای هفتگی و کوهپیمایی برای فرار از گوش و چشم نامحرم، راه بر منزل فعالان می کشید؛ و یکی از «علی سوسیالیست» در گوش ما نوجوانان می خواند و دیگری «قرآن» را در قرن بیست برایمان می شکافت و آن یکی بر «سوسیالیسم نوین» برایمان الگو می ساخت و ما که گاه خسته از زیرزمینها بیرون می امدیم، سر به فرهنگسرا ها می بردیم و شبهای شعر «شفق» و «اندیشه» را تجربه می کردیم و عصرها در «جلفا» قهوه ای می نوشیدیم و راهی «تأتر شهر» می شدیم؛ اینگونه اعضای جدید افقهای جدید را معرفی می کردند و کم کم گرایشات مختلف این هسته های کوچک و پراکنده جذب دو مجموعه بزرگ فکری آن روزگار می شدند _ یعنی «سروشی» ها که برای خود چندین تریبون داشتند و«ملی ـ مذهبیها» که بیشتر مشغول تربیت کادر بودند و «ایران فردا» را مجرای توسعه عقایدشان قرار داده بودند. خوب یا بد استبداد و خفقان نوجوانان و جوانان را به فکر فرو برده بود و بزرگان هم نه در پی رهبری و مرید و مراد ساختن بودند، بلکه تنها تشویق به مطالعه و راهکارهای عملی این هدف را تسهیل می کردند. در آن فضا بود که من نوجوان احساس می کردم که هستم و چون می اندیشم و اینگونه با سن کم در محاسبات بزرگان به حساب می ایم، کتاب را زمین نمی گذاشتم . این چنین بود که دوم خرداد آبستن حوادث زاییده شد و دیری نگذشت که از دلش «قوچانی» ها بیرون آمدند و جوانگرایی و شایسته سالاری را بر تمامی نظام و جامعه تحمیل کردند. قبلا نوشته بودم که چگونه هسته های پنهان به سطح آمدند و گروههای منسجم را ساختند و « دفترتحکیمی» ها بیشترین سود را در جذب این نیروهای آماده بردند و آن شد که دیدید سالهای ۷۶ تا ۷۸ دوران شکوفایی جنبش بود تا آنجا که حوادث لرستان و تبریز و اصفهان و دیگر شهر و بالاخره کوی دانشگاه انفجار و نتیجه نهضت آموزش و آگاهسازی بی دریغ سالهای پایانی دهه ۶۰ و اوایل ۷۰ شد. اما بعد از توطئه «کنفرانس برلین» و موفقیت افراطیون در مهار و دربند ساختن اندیشمندان و روشنفکران جنبش افول کرد و ما نوجوانان دیروز که آنروز می بایست راه نیمه تمام بزرگان را به پایان می رساندیم، راه را گم کردیم و نشستیم به انتظار «خاتمی» که ما را نجات دهد و فراموش کردیم که نوجوان امروز هم «کـتـاب» می خواهد و «الگو». براستی نهضت آموزش و تغذیه فکری نوجوانان در دهه ۶۰ چه شد؟ نه این که ما هیچگاه نوجوانان را به حساب نیاوردیم؟ یادمان رفت که در آن سالها «منزوی» شبهای شعر را روی صندلی می نشست و نوجوانان را به تریبون فرامی خواند و زمانی که او رفت ما تریبون را گرفتیم و نوجوان را بر روی صندلی تماشاچیان نشاندیم و شعرش را «خام» خواندیم. ما بودیم که فراموش کردیم که ما خود از پارتی های شبانه ره به شبهای شعر و از کوچه گردیهای بی هدف به خانه بزرگان راه یافتیم. و چون خود بزرگ شدیم جامعه را «رو به سقوط» ارزیابی کردیم و جوان «بی الگو» را «راه گم کرده» نامیدیم و نوجوان «بی قهرمان» را به زور به دنبال «ضد قهرمان» روانه کردیم. یک«سلام» پرگماتیک و «جامعه» و «طوس» خط شکن بهتر از صدها روزنامه ای بود که هر روز با تیتر مشترک بر «ناشدنیها» اصرار می ورزیدند. و ترس از تغییر استراتژی خواب شب را از آنها ربوده بود. نمی خواهم در ذم روزنامه های اصلاح طب بگویم که جزیی از آن مجموعه ام اما دیر به خود آمدیم. این چنین بود که «کروبی» با قول و قرار ۵۰ هزار تومانی رای اصلاحات ۲۰ میلیونی را می دزدد و نام «هاشمی» سربند میشود و من و تو میمانیم با ۴ میلیون رای_ یعنی ما حتی توان بسیج خواهر و برادران و خانواده خود را هم نداشته ایم _ امروز بر هم فحش نثار می کنیم که اگر شما با تحریم همصدا بودید این می شد و دیگری می گوید اگر تحریمی ها می امدند معجزه می شد. نه اینگونه نیست. در جریانات و اتفاقات امروز هیچ امر غیر طبیعی نمی بینم که خود کرده را تدبیر نیست. حداقل در جریان بازسازی جنبش بکوشیم سوار بر تجربه های پیشین و این بار به سوی اهداف و راهکارهای جدید_ نه آزموده ها_ برویم. |
|