روزنگار غریبانه پدر و پسر
  
 وبنوشتهای یک روزنامه نگار در تبعید ( پویان اللهیاری )
روزنگار غریبانه پدر و پسر
  • فهرسـت مطالب گذشته(کلیک کنید)
  • اشعار پراکنده احمد اللهیاری
  •  
    بهمن 1386
    ش ی د س چ پ ج
        1 2 3 4 5
    6 7 8 9 10 11 12
    13 14 15 16 17 18 19
    20 21 22 23 24 25 26
    27 28 29 30      
     
    آرشیو
     
    چهارشنبه 25 خرداد ماه سال 1384
    بررسی جبهه آشفته اصولگرایی و نقش سازنده «تـحـریــم»

    در پاسخ به دوست گرامی جواد وکیلی، بلاگر یار دبستانی
    Dr MoeenHashemi Rafsanjani
    جواد جان سلام
    کاش قسمت آخر مطلب گذشته ام را به دقت می خواندی تا ببینی که
    تبعات و تاثیرات خارجی تحریم را در شرایط جهانی امروز با زبانی ساده شرح داده بودم و این بار کمی عمیق تر دو سوی جبهه را تحلیل کنیم.


    روزهایی که می گذرد، لحظات سختی را برای اردوگاه انحصارطلبی وارد آورده است؛ قدرت شیفتگانی که غره از پیروزی های پیاپی شان در انتخابات مجلس و شوراها امروز بر سر تصاحب فاحشه قدرت به جان هم افتاده اند؛  از نخبگان و متفکرانشان را که توصیه بر وحدت دارند، عبور می کنند؛ اینان کوتوله های سیاسی هستند که در رویای رضاخان شدن، در این میانه رای مردم را علیرغم فرصت طلبی هایشان و علیرغم میل باطنی بر دامان هاشمی می ریزند.
    منGhalibaf چون دوست دیگرمان بر این عقیده نیستم که تحـریم و در نتیجه Ahmadinejad«پرزیدنت احمدی نژاد» عمر رژیم را به شش ماه تقلیل می دهد. اما ترجیح می دهم تا رییس جمهوری که سر از دل تحریم در می اورد ، «احمدی نژاد آسفالتچی» باشد و یا «قالیباف زمین خوار» تا این که بار دیگر ردای ریاست را بر دوش «هاشمی» ببینم.
    واقعیت را ببینیم؛ هاشمی یک سر و گردن از باقی بلندتر می زند؛ حتی متاسفانه در معامله گری و سیاسی بازی بلند تر از دکتر معین  است - معین را نه از سیاسیون که از فرهیختگان می دانم. اما چه سود که دامنه مافیای سیاسی هاشمی در خدمت تجارت خانوادگی اوست و ملت را هیچ نصیب نخواهد بود جز خون دل. داشتم می گفتم که هاشمی یک سر و گردن از باقی بلندتر می زند؛ اما حیف که مافیای اطلاعاتی اش کمر روشنفکران راستین و دگراندیشان را شکست و سیاسیونش، هم که بر بسیارشان احترام استادی و شاگردی احساس می کنم، جز آفتاب پرستی نیاموخته اند و تنها به اشاره ای از پدرخوانده بزرگ قلم و فلسفه را کنار می گذارند و دو زانو بر آستان استبداد_ و البته از نوع رنگی اش  _ به تلمذ می نشینند.
    هاشمی در دنیای غرب به
    deal maker شهره است و تنها کافی است به پشتوانه رای مردمی نظام را ۲۰ سالی بیمه کند و بساط رضاخانی را او دوباره احیا نماید و سر ببرد و زبان از حلق بیرون بیاورد. دیگران کوتوله هایی بیش نیستند؛ نگران احمدی نژاد نباش. آنچه مرا در این روزها نگران ساخته نه برتری قللیباف در آمارگیری بسیجیان!! است و نه دفن شهدای بی گناه زیر پای عابرین تهرانی. Lompanism Eghtesadi
    جبهه امروز بین «ما» و «لمپنیسم اقتصادی» حاکم بر نسلمان است که بهره اش را رفسنجانی خواهد برد. آنجا دلت بگیرد که نوجوان تهرانی گونه اش را به سه رنگ پرچم مقدس ایرانمان بیاراید و بر سینه عکس هاشمی را بگیرد و فریاد کند که هاشمی رابطه ساز امریکاست و ما می دانیم که او بی گناه است و من و توی «اصلاحگر» بودیم که عکس هاشمی را به او تحمیل کردیم؛ چرا که خود را به اصلاحاتی که شکستش را دیدیم، سرگرم نمودیم و میکنیم و جرات نکردیم به بسیجی فریب خورده محل بگوییم که توزرد از آب در آمدیم. نخواستیم بگوییم که کجا از «مسامحه» گری فعال و زیرکانه به «مصاحبه» گری ناچیز نزول کردیم.
    به هر روی نمی دانم به کجا چنین شتابان می روند... آیا دنیا در انتظار رفسنجانی است یا اوست که چشم بر صندوقها دارد تا آرای ش را یکسره به جیب رانتخواران سازنده !!! آینده ایران بریزد. خوب می دانیم که در میان تشتت راست سنتی که آرای مجروح و ناکار آمد و شقه شقه دارد ، هاشمی پیشاپیش نطق «روز تحلیف» را هم آماده کرده است.
    پس دو گزینه داریم؛ «مـعـیـن» یا «تــحــریــم»؛ «جبهه معین» نسبت به صحرای کربلای اصولگرایی انسجام بیشتری دارد و همین عامل می تواند رقیبی جدی از معین در برابر هاشمی بتراشد، پس تکلیف چیست؟ نمی گویم «بد و بدتر»؛ می گویم «فرشته و شیطان» که همرزمان معینی هم خرده نگیرند. انسجام جبهه اصلاحات شاید بتواند بار دیگر هاشمی به پشت پرده بکشاند و با صحنه کشاندن
    ۹۷ درصدی مشارکت عمومی ضمن تکرار دوم خرداد ۷۶ _که بعید به نظر می رسد_ مهر تایید مردمی گیرد و هم اصولگرایان را مات کند و هم آس حکم  را روی بی بی رفسنجانی رو کند، به قول کیور «تازه برمی گردیم به ب بسم الله» و آزموده را باید دوباره بیازماییم و دوباره ۴
    سال دیگر به دنبال «اصلاحات پیشروی پیشروتر» برویم. تازه با این کار، خون دوباره در متحد سازی جناح انحصارطلب دمیده ایم که بار دیگر اختلافات را کنار گذارند و یک تنه مقابل اصلاحات بیایستند ؛ این خصلت اتحاد در برابر دشمن مشترک خصلتی است که در برهه های مختلف و بحرانها در جناح راست دیده شده است و امروز سیاست و عملکرد ماست که می تواند این اعتماد به نفس آنها را در هم بریزد.
    اما آنسوی قضیه راهم ببینیم. اگر در رویای اصلاحات پیشرو و قول و قرارهای انتخاباتی تعدادی از تحریمی ها را به میدان آوردیم و باز در مقابل موج «لمپنیسم اقتصادی» امروز توان مقابله با هاشمی را از دست دادیم، آرایمان را تنها به جیب رژیمی ریخته ایم که هر روز فحش و بد و بیراه و ناسزا نثارش می کنیم. در آن صورت هاشمی برگه آراء را چه به نامش باشند یا نباشند به دلالانش می سپارد و مشروعیت قانون اساسی _ای را که متاسفانه معین هم «میثاق ملی» نامیدندش_ را از دنیا طلب می کند و با اقتدار شورای امنیت را به حق کشی مردم و کج اندیشی به نظام اسلامی متهم می کند و با وقت خریدن پروژه «ایران اتمی» را به پایان می رساند. و خود بهتر می دانی که چه ها بر ملت و آبروی ملی مان می رود. این بخشی از لطمه «هاشمی در انتخابات فعال و همه گیر» است. تو خود حدیث مفصل بخوان.
    اما «تــحــریــــم» هر چه نداشته باشد، «هاشمی» را در «ده کوره» چند درصدی آراء به قدرت خواهد رساند و یا کمی خوشبینانه تر قالیباف را بر مسند اجرایی بنشاند. اما رای ما که همان «تحریم» باشد به جهانی که امروز منتظر نشسته است تا ببیند حکم حکومتی و نظارت استصوابی مورد تصویب ملی است یا نه ؟ می فهماند که از پیله خود بیرون آیید. امروز کوندالیزا رایس صراحتا اعلام می کند که ما به دنبال نتیجه رای ملت ایران نسبت به شورای نگهبان هستیم نه ریاست جمهوری. و مطمئن باش آنها هر چه بیاندیشند به دنبال پروژه ورشکسته «تحریم اقتصادی» از نوع گذشته اش نخواهند رفت.
    امروز دنیا به زبان آمده که انتخابات ایران آزاد نیست و «جانباز اصلاحات»، سعید حجاریان، صراحتا می گوید که اصلاحات در «کوما» ست. سعی کنیم اگر چه درسرزمین غیر دموکرات زندگی می کنیم اما در دنیای آزاد و خالی از بغض و کینه تفکر کنیم و تنها به امروز نیاندیشیم که کودکانمان هم ایرانی خواهند بود و از ما طلب سهمشان را خواهند کرد.

     
    چهارشنبه 25 خرداد ماه سال 1384
    «جـنـبـش زنــان» ؛ دستـاویز تبلیغاتی کاندیـدا ها
    این روزها هر سایتی را که باز می کنم، سخن از انتخابات است و هزاران وعده و وعید انتخاباتی؛ کنفرانس و سخنرانی و ائتلاف و گاه افشاگری. اما  یک نکته ظریف دستاویز کاندیداهاست؛ گویی کارشناسان امور تبلیغاتی شان همگی را گوشزد کرده اند که فراموش نشود «زن» را چاشنی کلامتان کنید که برابر است و قابل احترام، اما بیش از یک جمله نگویید. امروز می خواندم که یکی از اصولگرایان که پیشاپیش اعضای کابینه اش را رسما در وب سایتش معرفی کرده بود، دو زن را، یکی در لیست مدیران ارشد و دیگری را بر مسند وزارت بهداشت و درمان نشانده بود. خوب! جای شکر دارد. ولی اما یش بیش از اینهاست؛
    اینگونه استفاده های ابزاری در کسب مشروعیت و محبوبیت در افکار عمومی روشی معمول است و کاندیداها با دست گذاشتن و فشار بر آلام اجتماعی در تلاش برای کسب مشارکت عمومی به نفع خود هستند، اما نکته اینجاست که تا چه حد ادعاهای انتخاباتی قابل تحقق باشد. اینجا این سوال پیش می اید که تا چه حد این طرحها قابل اجرا ست و آیا عملکرد کاندیداها نشان از همت در تغییرات بنیادی قابل ذکر را دارند؟ آیا کاندیدای مورد نظر که پروژه وزیر«زن»  را دستاویز کسب وجهه می کند، موانع غیر عادلانه و قوانین تحدیدی نوشته و نانوشته در این راه را می داند؟ آیا تنها به صرف اینکه این روزها زنان آزاداندیش در پی مطالبه حقوق مدنی خود هستند و در پی رفع موانع رشد فکری_ اجتماعی شان ثابت کرده اند که جامعه نیازمند نیمه فراموش شده اش است، می توان «زن» را دستاویز تبلیغاتی قرار داد و تنها با کلامی مختصر جنبش را به نفع خود مصادره کرد؟
    آیا کاندیداها با خود خلوت کرده اند که در دهه های گذشته با این قشر از جامعه چه کرده ایم؟ چگونه از طبیعی ترین حقشان که حضانت از فرزندشان است، محرومشان کرده ایم؟ با خود نیاندیشیده اند که در ته نشست ذهنی شان هنوز «زن» ملک یمین است؟ آیا به خود نگفته اند که شخصا چه کرده ام و چه در کوله بار گذشته ام دارم که به عنوان سند حقانیتم در باور به «برابری جنسیتی» ارائه دهم؟ آیا تلاش کرده ایم  باور مردانه «زن فریبا» را به فرهنگ «زن توانا» مبدل کنیم؟ 
    نه اینگونه نمی توانیم ادعا کنیم که «زن» مورد وثوق است؛ باید منطقی بپذیریم که زنان تلاشی را آغاز کرده اند که پایانش را می دانند و بر موانع حقوقی و مدنی و فرهنگی آن بخوبی واقفند و کاندیداهای محترم نیازمند درک این نکته هستند که زنی که می داند باید برای گرفتن حقش تلاش کند ، تنها به کلام زیبا و وعده انتخاباتی باد غرور در خود نمی دمد. جنبش زنان امروز برآیند زجر تاریخی و تبعیضات قانونی رفته بر این جنس است؛ فریادشان از سر بی حوصلگی نیست که دیگر کاسه صبرشان لبریز شده است. بهتر است که در عمل نشان دهیم که چند مرد ِ حلاجیم؟ نه بر تراکت تبلیغاتی مان بنویسیم «رفع تبیض جنسیتی».
    و اما از سویی نیز این رخداد را به فال نیک باید گرفت که جنبش زنان امروز توانسته است نیازهای اساسی زنان را در جامعه اینگونه در ابعاد وسیع نمایان سازند که اینگونه ادعاهای تبلیغاتی از جانب قانونگذاران قوانین تحدیدی بر زبان رانده شود. وزیر زن حق جامعه زنان است و باید محقق شود. این لطف رییس جمهور نیست که از وظایف اوست. کاش به جای طرح تبلیغاتی اینگونه مسایل کاندیداها به تفصیل راهکارهایشان را جهت ترمیم نهاد مفسر قانون اساسی در رابطه با حقوق زنان ابراز می کردند که هنوز «رجل سیاسی» را در این دیار از جنس «زن» نمی بینند.

     
    چهارشنبه 25 خرداد ماه سال 1384
    چرا امروز به «تحــریـــم» رسیدیم؟
    سلام جواد عزیز 
    هنوز همان پویان روزهای طراواتم و بر میثاقی در اطاق محصورطراوت با دوستان بستیم وفادار. هر چند که به قول نیره خیلی ها چترها را بستند و رفتند. خوشحالم که نقدم کردی و این شیرینی فضای دموکراتیک رایانه ای است. حلاوتش روزهای تلخ غربتم را دگرگونه کرد.
    اما کمی دلم گرفت؛ رییس جمهور من و تو ندارد؛ همه دنبال بک آرمانشهر هستیم و طبیعی است هر کس راهی جداگانه را در پیش می گیرد. من و تو روزی وقف اصلاحات بودیم و امرز در دو راه جداگانه به سوی هدف همیشگی مان قدم برمی داریم. پس در استخدام کلمات زیرکانه عمل کنیم که خیلی ها در انتظار این لحظه هستند.
    بگذار سفری کنیم به گذشته تا ببینیم که چرا امروز «تــحــریـــم» ابزاری دموکراتیک برای رسیدن مقصود است و بر آمده از تجربیات و مبارزات ملی … امید که بر چسب انقلابی نخورده باشیم که از این واژه بیزارم.
    «جنگ» آغاز شده بود و همه یک تن در پی دفاع از وطن بودند. شهرهای رنگ عزا گرفته بود و مارش حمله نوازشگر گوشهایمان بود. آنروزها را خوب به یاد دارم. هر صدایی به سرعت خفه می شد؛ پدرانمان «خانه نشین» شده بودند و دیگر دوستانشان به تبعید رفته بودند. سالهای دهه شصت دوران سرکوب ملت بود و سلاخی اندیشه و هر نیازی به نام «جنگ» و «امنیت» تحدید سرکوب می شد و گشتهای جندالله و ثارالله راه نفس مردم را بسته بودند. و نخبگان به این امید که قانون اساسی محتوای «آزادی» دارد و می توان روزی آن را محقق کرد و با فتح سنگر به سنگر آزادی را نجات داد، در پیله خود فرو رفته بودند در انتظار فرصت.
    آنروزها هر کسی جگرگوشه ای را از دست داده بود و مبهوت از ویرانی سرمایه ها چشم به آینده داشت و نمی دانستیم که خون عزیزانمان و رنج اسیرانمان پیچ و مهره های استبداد را سفت می کند، تا اینکه یک روز در میان بهت و شگفتی «جام زهر» نوشیده شد وما ماندیم با اقتصادی در هم شکسته و دلهایی داغدار و بهتی که ناشی از سردرگمی ۸ سال جنگ بیهوده بود. همه از هم می پرسیدند «چرا؟ آیا بردیم؟ چه بدست آوردیم؟ پس باختیم. پارسی که نمی بازد!»
    اپوزیسیون خارج نشین ما هم که آن زمان یا زیر علم صدام سینه می زد و یا در رویای دستبوسی دوباره آستان همایونی بود ؛ چپهایشان که هنوز به امید حکوت جهانی پرولتاریا بودند و راستها هم که اصلا برنامه نداشتند. در این گیر و دار بود که رفسنجانی با استفاده ازشرایط موجود تیر خلاص را بر پیشانی مردم زد؛ خلاء ارتباطی بین قشر فرهیخته که یا خانه نشین بود یا هجرت کرده بود و یا در زندان محبوس بود از طرفی و فشار مالی و عاطفی و ورشکستگی اقتصادی مردم این امکان را به رفسنجانی داد تا متممی به قانون اساسی بیافزاید و بدون ارزیابی اصولی که می بایست از از جانب روشنفکران صورت می گرفت و نگرفت، رای لازم را برایش جمع کند و با اقتدار پا بر عرصه ریاست جمهوری بگذارد.
    گاه فکر می کنیم آنچه در دوران خاتمی دیده شد، نتیجه مستقیم اراده او بود؛ موضوع به این سادگی نبود، خاتمی تنها راه را بر اجبار تاریخ هموار کرد. دوران رفسنجانی مصادف است با شکل گیری هسته های نوین فکری؛ ملی_ مذهبی ها و شخصیتهای ملی و لاییک باقی مانده در داخل وبویژه سروشی ها آغاز به حرکت کردند و هر یک دانشگاهی به ثبت نرسیده براه انداختند و در خفا به آموزش نسل جوانی پرداختند که به کلی با گردونه روشنفکری ماقبل خود بیگانه بود و «درد» را نه در قلب و احساس و تئوری بلکه با پوست و استخوان دریافته بود ولی نمی دانست چه کند؟
    از سویی دیگر هم جناح جدامانده از قدرت در داخل نظام که فرصت مطالعه و سفر به دنیای آزاد را داشتند، نیز دست به کار شدند و دست به مطالعاتی در راستای حفظ نظام و بازگرداندن قدرت زدند و تحت مشاوره «مرکز مطالعات استراتژیک» حرکتی را آغاز کردند که در تحلیل نهایی می توانست دو سر سود دهد؛ حفظ نظام و بالا بردن رضایت عامه. تریبون داشتند و اقتدار و به حق که خوب کار کردند. بدین ترتیب بود که ادامه سرکوب اندیشه و شکست سیاستهای اقتصادی رفسنجانی، اندیشه بهره گیری از قانون در رفع مشکلات نظام را سر لوحه و شعار اصلاح طلبان قرار دارد و توانستند که آرای دوم خرداد را به «نفی نظام موجود» آن زمان و به «نفع اصلاحات» داخل نظام بدست بیاورند.
    خاتمی مرد شریفی است و با کمک یاورانش تلاش کرد تا در چهارچوب قانون و اما حفظ خط قرمزها راه را به سوی آینده پیش ببرد، اما اقتدار کافی را نداشت. به نظر من یافته های ما از دوران اصلاحات مانتوی رنگی و کوتاه و یا ادغام کلاسهای دخترانه و پسرانه نبود، بلکه بزرگترین دستاورد دوران خاتمی ارزیابی اصولی و آزمودن عملی مفاد قانون اساسی است. فضای نسبتا باز سیاسی بعد از دوم خرداد بویژه دوره اول این فرصت را به نخبگان و روشنفکران داخل نظام داد تا با در دست داشتن دو رکن «قانونگذار» و «مجری» به کارزار وارد شوند و نکات مثبت و منفی قانون را بسنجند و به اتفاق به این نتیجه رسیدند که هر چند قانون اساسی جمهوری اسلامی در موارد بسیاری حامی آزادی است و بر کرامت انسانها تصریح دارد اما رییس جمهور به عنوان مجری ابزارکافی برای احقاق این حقوق را ندارد و اصل ۱۱۰ قانون اساسی مانعی بر راه تحقق دموکراسی است. اینگونه بود که دیدیم از همان روزهای اول نگاهها به «نهاد رهبری» و «ارگانهای غیر اتنخابی» معطوف شد.
    اینگونه «جبهه دوم خرداد» شکل گرفت و در آن تمامی اندیشه های مخالف داخل ایران را در بر گرفت و همصدا خواستار تغییرات پایه ای و ایجاد راهکارهای جدید قانونی شدند و تصریحا جنگ را با استبدادیون اعلام کردند و در بسیاری از موارد از خط قرمزها عبور کردند و چون شمس الواعظین و گنجی عزیز و نوری و دیگران هزینه اش را پرداختند.
    یکی دیگر از فواید دوران خاتمی بیدار شدن اپوزیسیون خارج نشین بود و آنها را مجبور کرد که از خودزنی دست بردارند و نگاه بر کعبه ملت داخل داشته باشند و خود را با ضرب آهنگ ملی داخل همنوا سازند. هر چند که هنوز هستند کسانی که «توهم توطئه» چاشنی هر تحلیلشان شده است.
    باری ۸ سال فراز و نشیب اصلاحات و روزهای خوش و ناخوش گذشته نوعی هم اندیشی نوین را شکل داد. در غربال آزادیخواهی عده ای بر «قانونمداری» و ابزار آن دل خوش کردند و عده بر «رفراندوم قانون اساسی». دوره دوم خاتمی ناکارآمدی قانون را بر همه ثابت کرده بود بود و مطالعه و موشکافی قانون اساسی هم تصریح داشت که در نهایت رفراندوم نیز باید از مجری غیر منتخبین باید بگذرد. گویی که آزادی را بر ما اعطا کنند. اصلاحات به ما آموخت«آزادی دادنی نیست بلکه گرفتنی است»
    حال زمانه جدیدی است. شرایط امروز، بگیر و ببند استبدادی، به قوام رسیدن اندیشه هسته نوپای گذشته و آزمودن آزمودنیها و فروپاشی رو در بایستی مردم، پیامهای پیاپی از داخل زندانها فرصت سرعت بخشیدن در راه رسیدن به دموکراسی را آسانتر کرده است. امروز «تحریم» اندیشه احساساتی یک تن نیست بلکه برآیند هم اندیشی نیروهای فرهیخته داخل کشور است که هنوز بر تغییرات پایه ای اصرار می ورزند و استوار از داخل زندان طرح عظیم «رفراندوم» را پایه می گذارند و تعامل اندیشه ای که برای اولین بار در خارج از کشور تحت عنوان «جبهه جمهوریخواهی» شکل گرفته است و سلطنت طلب وجمهوریخواه، لاییک و مذهبی، همه را زیر یک چتر گرفته است ؛ حرکتی که جرقه اش با «کنفرانس برلین» زده شد و تلالوی آن هم اندیشی اپوزیسیون داخل و خارج به رهبری «ملت ایران» است. امروز خواست واقعی ملت ملاک است نه رایی که از فیلتر شورای نگهبان بیرون میاید. براستی فکر میکنید اگر نظارتهای استصوابی و تحدیدی نبود، آیا امروز ما به معین دل خوش می کردیم؟
    امروز شرایط با ۸ سال پیش تفاوت دارد. امروز «موج دموکراسی» خاورمیانه را در بر گرفته است و دنیا چشم براه تصمیم ملتی است که به عنوان پیشروی آزادیخواهی در منطقه شناخته می شود. دنیا نگاهش معطوف به این انتخابات است، نگاهش به «جنبش زنان» تحت ستم و نوجوانان محصور در استبداد است. فکر نکنیم که اروپا همچنان میتواند یاور مستبدان باشد؛ آنها برگزیده ملتی هستند که مو را از ماست می کشند ، پس هیچگاه در مقابل افکار عمومی شان توان سفسطه نخواهد داشت. اندیشه خریدن مشروعیت با آرای ۵۰ درصدی امروز محل عمل ندارد. دنیا پیام نامشروعیت استبداد را در دوم خرداد ۷۶ با ۷۰ درصد «نفی» گرفته است و حتی اگر دکتر معین عزیز هم بتواند با ۳۰ تا ۳۵ درصد تایید بر اصلاحات بگیرد، باز هم برای دنیا مفهوم شکست اصلاحات در داخل است به معنای بر باد رفتن آخرین منزلگاه جمهوری اسلامی است. این بار آرای میلیونی چون دوم خرداد نگاه نخواهد شد، آرای میلیونی برای هر که باشد «مشروعیت» نظام است. انتظار تکرار دوم خرداد_ و این بار به نفی راستیها _هم که بیشتر به رویا می ماند. لذا امروز همه به انتظار نتایج ۲۷ خرداد هستند.
    «معین» را دوست دارم و «گنجی» را بیش از معین و رایم را از هر دو بیشتر. ارزش رای امروز ما با خون شهیدان جنگ گره خورده است و با ارزشهای ملتی که آزادی را خواستارند. رای امروز من دنده های شکسته باطبی است. رای من ۱۲۰ پرپرشده اندیشه است. آیا فکر می کنی فقط با کلام می توان این دردها را التیام بخشید. معین مورد احترام شخصی من است، اما آیا گفته است ابزارش برای تحقق شعارهایش چیست؟ قانون اساسی یکبار آزموده شده است. خاتمی «عبدالله نوری» را پشت سرش داشت و «گنجی» و «عبدی» و هزاران اندیشمند و معین هیچ کدام را ندارد. اینها ماندند همانهایی هستند که فشار از پایین و چانه زنی از بالا را سفارش داشتند که این نیز قصه ای آزموده است. خاتمی که با طرح و برنامه و حمایت میلیونی داخلی و خارجی آمد در«گرداب قانونمداری» زمین خورد و معین آیا گفته است «چگونه» راه را هموار می کند؟ خاتمی که خود با «اقتدار» آمد چه کرد؟ که امروز معین با داغ «حکم حکومتی» بر پیشانی چه کند؟ آیا معین امروز شرط و پی کرده است که اگربازی اش ندهند چه می کند؟؛ شخصیت «استعفاگر» کافی نیست. ریاست جمهوری پست وزارت نیست که شب خوابید و فردا استعفا داد. استعفا ازراس یک قوه مرد عمل می خواهد. هزینه دارد. مرد شریفی چون خاتمی هم توانش را نداشت، هرچند که باید می دانست که وقتی به خواست ملت آمدی باید به خواست ملت هم بروی. معین در برابر هیولای سرکش استبداد کیست و چه میتواند بکند؟
    اعتقاد دارم که این بار باید استراتژی را عوض کرد. این بار رایهایمان را برای معین در جیب نگاه داریم و اگر در میان آشفتگی راستیها رای آورد و خود را به ملت عرضه کرد ، دوره دیگر اولین نفری هستم که به او رای خواهم داد. بیاییم این بار به شعارها دل خوش نکنیم. به قول ابطحی و هم ابراهیم نبوی «کاش همیشه انتخابات بود تا حرفهای خوب می شنیدیم».

     
    چهارشنبه 25 خرداد ماه سال 1384
    تـحـریـم انتخابات؛ سلام به رفـرانـدوم
    خاتمی مرد عمل نبود و کارنامه اش را سال گذشته به عنوان شهروندیRefrandom .... YES که حق رای و ارزیابی دارم، «صفر» ارزیابی کردم و امروز خوشحالم که در «دوم خرداد ۷۶» رایم را به نامش به صندوق ریختم؛ چرا که ما بایستی آخرین منزلگاه رژیم را می ازمودیم؛ صدها هزار مقاله و میتینگ و کنفرانس گویاتر از یک روز تجربه «اصلاحات» تو نبود؛ با پوست و استخان دریافتیم که همخوابگی دین و سیاست چه ناقص الخلقه کریه الچهره ی می آفریند.
    نگاهی به ۸ سال گذشته می کنم. خاتمی برایم چه آورد؟ شجاعت؛ شجاعتی که خود خاتمی از آن برخوردار نبود. همان روزهای اول بود که او را «مصدق» نامیدیم و حتم دارم که گزینش درستی بود. خاتمی آن نبود که ما می خواستیم اما ایرانی بزرگوار است؛ از او خواستیم و با سکوت و مهر، با سوت و هورا، با قلبهایمان فریاد کردیم که هر چه هستی باش اما «مصدق» وار بر عهدت استوار بمان. خاتمی می دانست من دانشجو که او را قدرت داده ام چه می خواهم.
    باز از او خواستیم یاری مان کن. گفتیم ما می توانیم. گفتیم که هستیم ... و ماندیم و او نماند.
    خاتمی مرد سیاست نبود؛ اوبه ما آموخت که نظام اسلامی حاکم توان خودسازی درونی را از دست داده و به هیولایی سرکش بدل شده که جز استبداد در واژگانش نخواهی یافت و جز خشک مغزی در میان سیاستگذارانش نخواهی دید. باز بزرگواریمان را روانه دستهای برگزیده مان کردیم و در
    کوی دانشگاه فریاد مظلومیت مان را داد کردیم. اما چه شد؟
    خاتمی ! آموزگار مهربان ! یار قافله!
    بارها گفته بودیم که بر این قطار خوب واردیم و هر کس که همراه ملت نباشد از قطار پیاده می کنیم. تو سکاندار کشتی نبودی که رفتنت مرا نگران سازد. تو بودی تا «مصدق» مان باشی و به ما آموختی که یگانه پیام آور آزادی میهنم بی همتاست و تو حتی در خواب هم رویای «مصدق» را هم نخواهی دید. گفته بودم که دوران
    «قهرمان پروری» را هم به سر رساندی و دیدم که قهرمان ما آنجا لرزش ستونها را دید ، دستان لرزید و دهانش خشکید ؛ با آنکه به کلام ما ایمان داشت، می دانم که داشت اما جرات نداشت تا خود را به پیشگاه ملت عرضه کند و با «استعفای»ش راه را بر «رفراندومی ساختار شکن» هموار سازد.
    پدر بزرگوار! تو آنروز گزینه اول فردای رفراندوم بودی و امروز محکوم قضاوتهای فردای پیروزی!
    ریاست جمهور بی اقتدار من! دیدی که آنچه از «قانونمداری» گفتی کشکی بیش نبود که کشک سابش هم کس دیگری است و تو هیچ نیستی جز تابش ملوکانه اش ! پس چرا ایستادی و تن به خواری دادی تا امروز نور چشمت به لطف و تدبیر حکیمانه سرورت رخصت حضور یابد. باز تن به خواری می دهی؟ این بار مردی کن و بساط ورشکسته اصلاحات را جمع کن و به دوستانت بگو که آنها هنوز فرصت دارند تا به ملت بپیوندند؛ شاید «تــحـــریـــــم» این انتخابات فرمایشی از سوی اصلاحاتچیان بتواند مرحمی بر دل من و هزاران دانشجوی زخم خورده و میلیونها ایرانی دردکشیده باشد که دل بر اصلاحات تو بسته بودند.
    خاتمی! اصلاحاتت را «فریب» نمی نامم؛ اما شکستش را با تمام وجود دیدیم و بر گور فرزندمان گریستیم و امروز خوشحال که نمی خواهیم آزموده را دوباره بیازماییم.
    با «تحریم» امروز با تو «خداحافظی» می کنیم و به فردای «رفراندوم» «سلام» می کنیم. می رویم تا به انتها برسیم؛ «فردا از آن ماست».


    برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
    نام کاربری
     
    تعداد بازدیدکنندگان : 16025


    عناوین آخرین یادداشت ها