روزنگار غریبانه پدر و پسر
  
 وبنوشتهای یک روزنامه نگار در تبعید ( پویان اللهیاری )
روزنگار غریبانه پدر و پسر
  • فهرسـت مطالب گذشته(کلیک کنید)
  • اشعار پراکنده احمد اللهیاری
  •  
    بهمن 1386
    ش ی د س چ پ ج
        1 2 3 4 5
    6 7 8 9 10 11 12
    13 14 15 16 17 18 19
    20 21 22 23 24 25 26
    27 28 29 30      
     
    آرشیو
    
    امپراطور دریا Close
    تبلیغات در بلاگ اسکای
     
    دوشنبه 1 بهمن ماه سال 1386
    پدر رفت  و  مادر در بستر  و  من ره به سوی وطن دارم

    سالها مرگ را به تمرین نشسته بود و با خود زمزمه می کرد که؛

    و ما اینک
    صلیب سرنوشت شوممان بر دوش
    ردای قرمز بی تدبیرمان در بر
    بساک بافته از خارهای رنجمان بر سر
    مسیحای دگر هستیم با افسانه ای دیگر
    ( احمد اللهیاری )

    و برای من که تنها پسرش بودم میگفت؛ نه قهرمان بودم و نه تماشاچی. دلش پر بود از درد و به هیچ کس نگفت، الا  من ... الا  من .. و من نیز سکوت مرگبارش را نخواهم شکست. هرچند که این روزها هر جریده را می گشایم از او می گویند و پیچ هر کانال فضایی و زمینی که می چرخانم از او می شنوم؛

    بگذار آسوده بخوابد که تنها هدیه ای که برای دوستانش به وصیت گذاشت چند کلام بالا بود که طی وصیت و اصرار مکرر سالها به من یاد آور شده بود.


     
    دوشنبه 15 مرداد ماه سال 1386
    درد خارهاشان و بوسه گلبرگهاشان
    اگر خدواند برای لحظه ای فراموش می کرد که من عروسکی کهنه ام و تکه ای زندگی به من ارزانی می داشت احتمالاً همه آنچه را که به فکرم می رسید نمی گفتم ، بلکه به همه چیزهائی که می گفتم فکر می کردم . ارج همه چیز در نظر من نه در ارزش آنها که در معنائی است که دارند.کمتر می خوابیدم و بیشتر رویا می دیدم .چون می دانستم هر دقیقه که چشممان را برهم می گذاریم شصت ثانیه نور را از دست می دهیم . هنگامی که دیگران می ایستادند راه می رفتم و هنگامیکه دیگران می خوابیدند بیدار می ماندم . هنگامیکه دیگران صحبت می کردند گوش می دادم ، و از خوردن یک بستنی شکلاتی چه حظی که نمی بردم ! اگر خداوند تکه ای زندگی به من ارزانی می داشت ، قبائی ساده می پوشیدم ..نخست به خورشید چشم می دوختم و نه تنها جسمم که روحم را عریان می کردم.
    خدایا اگر دل در سینه ام همچنان می تپید نفرتم را بر یخ می نوشتم و طلوع آفتاب را انتظار می کشیدم...روی ستارگان با رویائی ”ون گوگی “ شعری ” بندیتی “ را نقاشی می کردم و صدای دلنشین ” سرات “ ترانه عاشقانه ای بود که به ماه هدیه می کردم . با اشکهایم گلهای سرخ را آبیاری می کردم تا درد خارهاشان و بوسه گلبرگهاشان در جانم بخلد .
    خدایا اگر تکه ای زندگی می داشتم ، نمی گذاشتم حتی یک روز بگذرد بی آنکه به مردمی که دوستشان دارم نگویم دوستشان دارم ...به همه مردان و زنان می قبولاندم که محبوب من اند و در کمند عشق زندگی می کردم. به انسانها نشان می دادم که چه در اشتباهند که گمان می برند وقتی پیر شدند دیگر نمی توانند عاشق باشند و نمی دانند زمانی پیر می شوند که دیگر نتوانند عاشق باشند !
    به هر کودکی دو بال می دادم . اما رهایش میکردم تاخود پرواز را بیاموزد . به سالخوردگان یاد می دادم که مرگ نه با سالخوردگی که با فراموشی سر می رسد .
    آه انسانها ...از شما چه بسیار چیزها که آموخته ام ، من دریافته ام که همگان می خواهند در قله کوه زندگی کنند بی آنکه بدانند خوشبختی واقعی وابسته سنجه ای است که در دست دارند. دریافته ام که وقتی طفل نوزاد برای اولین بار با مشت کوچکش انگشت پدر را می فشارد , او را برای همیشه به دام می اندازد . دریافته ام که یک انسان فقط هنگامی حق دارد به انسانی دیگر از بالا به پائین بنگرد که ناگزیرباشد او را یاری دهد تا روی پای خود بایستد. من ازشما بسی چیزها آموخته ام اما در حقیقت فایده چندانی ندارد. چون هنگامی که آنها رادر چمدان می گذارم .بدبختانه دربستر مرگ خواهم بود .

    گابریل گارسیا مارکز

     
    شنبه 13 مرداد ماه سال 1386
    آرزوهای بزرگ و دست نیافتنی ...
    Big Wishes & Hope for Brightبعضی وقتها فکر می کنیم که چه آرزو های بزرگی داریم. تلاش می کنیم و گاه افسوس؛ شاید از معدود آدمهایی باشم که ادعا کنم به آرزوهایم رسیده باشم. یعنی یکی یکی آرزوهام داره بر آورده می شه. اما یک ترس وجودم را کرفته؛ اگر همه شون بر آورده شد پس با دنیای بدون آرزو چه کنم؟ آیا باید توقف کنم. نه! وقتی به آرزوت می رسی، تازه می فهمی که آرزو های دست نیافتنی ات چقدر کوچک بودند. پس باید دوباره آرزو کرد؛ آنهم آرزوهای دست نیافتنی. از حرکت نباید ایستاد.
    همینگوی پیر می گفت که انسان شکست می خوره، اما از پا نمی افته. و من می گویم اگر پیروز هم شدی از پا نایست. دنیا پر از کارهای بزرگی است که آرزویت را طلب می کنند تا تمامشان کنی. اگر باز به آرزویت رسیدی ، پا را فراتر بگذار و وسعتشان بده. چند روز پیش وقتی از یکی از بیمارانم خواستم که خوردن شکلات را کنار بگذارد، گفت:« هی داک!! زندگی کوتاهتر از این ِ شکلات را ترک کنم» . راست می گفت. زندگی کوتاهتر از این ِ که آرزوهام را ترک کنم. تلاش و تلاش و تلاش؛ این چیزیه که یاد گرفتم . امروز احساس میکنم به آرزوهایم رسیده ام و از دنیای بدون آرزو فرار نمی کنم. دنیا پر از آرزوهای برآورده نشده است

     
    سه شنبه 22 خرداد ماه سال 1386
    دلم برای باغچه می سوزد

    Lost Loveساعتی قبل به خودم گفتم به «غار تنهایی» خود خوش آمدی. بازگشتم ، از خانه پدری و سرزمین مادری ام و حال که سفر به پایان رسیده با خود خاطراتش را مرور می کنم؟ آیا باز خواهی گشت؟ گمان نمیکنم.
    شش سال پیش که از خانه ام هجرت کردم هم همین سوال را از خود کردم. اما آن روز پاسخم متفاوت بود. آن روزها اگر هیچ نداشت، حداقل عشق معنا داشت و ما هرچند دروغ میگفتیم، اما عشق را نمی فروختیم. نگاهمان اگر دوست داشت ، تنها بر زبان جاری نبود. به انسان به چشم انسان نگاه می کردیم و هم را به بازی نمی گرفتیم. و اگر نفرین نثار هم می کردیم، در گوشه دل می گفتیم نمایش جالبی بود و می گذشتیم. صداقت هنوز خریدار داشت و اگر هیچ نداشتی ، هنوز باور داشتی که همدلی را در سایه استعداد ها میتوان به نمایش گذاشت. آنروزها صداقت خریدار داشت.

    اما این روزها عشق لای پولکی از تعفن بر زبان جاری است. نه پدر او را می شناسد و نه دیگر مادر همدرد و همراه دخترش است. برادرکشی از نان شب واجبتر است و تبختر و فخر در لباس محبت رسم زمان ماست. زاویه نگاهها مورب شده و دوست و دشمن نگاهشان بالای سرت سنگینی می کند. در این وانفسا فقط و فقط عشق است که معامله می شود.
    آیا بازخواهی گشت؟ گمان نمی کنم.


     
    سه شنبه 18 اردیبهشت ماه سال 1386
    «مردان طرفدارعدالت جنسی» و دنیایی برتر برای مردان و زنان
    آیا تا«مردان طرفدارعدالت جنسی» و دنیایی برتر برای مردان و زنان بحال با خود اندیشیده ایم که مشکلاتمان به عنوان یک مرد در خانواده و جامعه چیست؟ آیا تا بحال به فکر کرده ایم که چگونه می شد اگر در دنیایی متفاوت زندگی می کردیم؟ آیا واقعا با خود خلوت کرده ایم تا مشکلاتمان_ چه فردی و چه اجتماعی_ را طرح و ریشه یابی کنیم و در صدد رفع آنها بر آییم؟ فشارهای ناشی از فعالیتهای روزانه در جامعه، استرس های مدیریت مالی، فرهنگی و ... در خارج و داخل خانواده ، تنظیم روابط اجتماعی و پس از هزارن هزار مشکل ریز و درشت، اخذ تصمیماتی که در حوزه دانش ما نیست، اما عرفا به ما آموخته اند که به عنوان یک مرد بایستی به آنها رسیدگی کنیم. اینها مواردی است که دنیای مردان را آزار می دهد و گاه باب دیالوگ خشنی را بین دنیای مردانه و نگاه زنانه باز می کند. گاه ـ شاید اغلب ـ حق را به جانب خود می گیریم و زنان را ملامت می کنیم و گاه حق را به جبهه مقابل می دهیم بی آن که به ریشه های بنیادی مشکلات بپردازیم و از این غافل می مانیم که ته نشستهای فرهنگی مان راه ترمیم روابط میان مردان و زنان را مسدود کرده است.
    به نظر من امروزه می توان راه برونرفت از این معضل را با نگاه به رشد چشمگیر جریانات برابرطلب که بویژه در لایه های فرهیخته زنان ایرانی شکل گرفته است، پیدا کرد. بدیهی است که نطفه خواست اجتماعی در خلا شکل نمی گیرد و ناشی از برخورد نیازهای اساسی جامعه و انسداد قوه ترمیم پذیری اصول اجتماعی است. با نگاهی بر ساختار اجتماعی کنونی ایران که تحت تاثیر فرهنگ ارباب رعیتی است و منش پدرسالارانه بر روابط حاکم است، جناح محروم جامعه لب به سخن می گشاید و مسلما گروه غالب که در وحشت از دست دادن اختیاراتش است، در جهت حفظ شرایط موجود به تکاپو افتاده است و اینجاست که هر روز انسداد بیشتر شده و سرکوب آغاز می شود.
    «عدالت جنسیتی» امروز نه تنها یک جنبش اجتماعی در احقاق حقوق بخش محذوف جامعه است، بلکه تفکری است که در نهایت به مسوولیت پذیری تک تک افراد یک جامعه خواهد پرداخت و با فعال کردن لایه های منفعل و بازداشته شده جامعه ، راه را بر یک هم اندیشی فعال و بهره مندی از حداکثر پتانسیل مدیریتی و اجرایی افراد یک جامعه باز خواهد کرد؛ این کلیدی است که دنیای مردان برای برونرفت از مشکلات کنونی اش سخت بدان نیازمند است.
    آنچه امروز دنیای مردان را آشفته ساخته است، ناشی از مسوولیتی است که در جامعه پذیرفته [ بخوانید اعطا] است و باید در مقابل آن پاسخگو نیز باشند. حال آنکه همه می دانیم که امروزه همزمان با وسیع شدن میدان عمل در جامعه، مدیریت اجتماعی ـ در تمامی وجوه آن که عموما و عرفا در تصرف مردان جامعه قرار دارد ـ با بحران روبرو ست و خالی از نبوغ و خلاقیت گشته است. از سویی دیگر فرهنگ برتری طلب و ته نشستهای پدرسالارانه موجود در جامعه نیز راه را بر ورود اندیشه های نو و «آزموده نشده» ـ که مشخصا در اختیار بخش فرهیخته زنان جامعه قرار دارد ـ بسته است. لذا فشار ناشی از این معضل بر دوش مردان جامعه سنگینی می کند و بخودی خود موجب افزایش بحرانهای روانی جامعه می گردد.
    حال باید دید که «مردان طرفدارعدالت جنسی» و آنانی که پیام «فمینیسم عقلانی» را بدرستی درک کرده اند وپذیرفته اند که حضور فعال نیمه محذوف جامعه توانایی ارائه دنیایی متفاوت را دارد، باید در جهت رفع این انسداد بکوشند و لابی هایی باشند که به همجنسان خود یاد آوری کنند که ریشه ها کجاست و چگونه می توان با بهره گیری از پتانسیل فکری زنان راه را بر تعالی جامعه باز کرد. یادآوری گره های کور مشکلات مردان از زبان خودشان و اندیشه بهره گیری از فرهنگ تعاون _ که تنها در جامعه برابر معنا پیدا می کند _ راه را بر آب شدن یخهای «مردبرتری» هموار خواهد کرد. اگر با مردان از زبان خودشان سخن گفته شود و ترغیب به ایجاد دیالوگی سازنده با دنیای زنان شوند، فضا برای ایجاد یک خواست اجتماعی منطقی و معتدل باز خواهد شد تا مردان نیز بتوانند خود را و دایره عمل خود را در دنیای برابر ترسیم کنند و بدین ترتیب آن دیوی را که از «فمینیسم» در ذهن خود ساخته اند را رها سازند و اطمینان یابند که وقتی مسوولیتهای اجتماعی _ چه در خانه و چه جامعه_ بر مبنای تعریف شده و برابر تقسیم شود، قبل از هر کس این مردان هستند که لذت این عدالت را خواهند برد؛ چرا که اولین ثمره جامعه برابر حس مسوولیت پذیری و پاسخگویی تک تک افراد است و تقسیم کار و تخصصی شدن حوزه های تصمیم گیری در جامعه فراغ بال بیشتری به مردان می دهد تا بیشتر به خود اندیشه کنند.

     
    پنجشنبه 6 اردیبهشت ماه سال 1386
    من زیرانداز آن غریبه بودم

    بعضی وقتها که خسته ام از درد تنهایی، همدمم صفحات جستجوی «بیتاوب» می شه و یک به یک اسم ZANدوستانم را جستجو می کنم تا ببینم کار جدید چی دارن و حرف جدید چی زدند. امروز روز «پریناز» بود. با خواندن شعری از او رفتم به خاطرات سالها قبل؛ به یاد دخترکی افتادم که دردی از جنس درد تمام زنان سرزمینم داشت:

    کیانا سرآغاز داستان بود. روبروی دفتر گروه جامعه شناسی دانشگاه رودهن گرم گفتگو بودیم. آنروزها کیانا در حال نگارش مرحله آخر پایان نامه اش بود؛ «بچه های طلاق؛ کانون اصلاح و تربیت». هر دو منتظر دکتر آقابخشی بودیم تا اجازه دفاع از پایان نامه را صادر کند که نازنین آمد و من را به محفلی سه نفره دعوت کرد که من میهمان افتخاری آن شدم و آنروز چهار نفره برگزار شد.

    ـ «بابک امروز توی شرکت از من خواستگاری کرد.»
    ناگهان نگاه نازنین و کیانا بر لبان ملیحه دوخته شد و او که می دانست باید ماجرا را تمام و کمال تعریف کند شروع به سخنرانی کرد. براحتی می شد عشق را از چشمانش خواند، حتی آنقدر واضح بود که من نیز که بار اولم بود او را می دیدم، آنرا حس کردم.

    ـ «نه که عاشق باشم، اما بابک همان مردی است که می تونم سر به شانه هاش بزارم.»
    بابک مهندس راه و ساختمان بود و ملیحه دختر زیبایی که به تازگی تحصیلاتش را در رشته روانشناسی به پایان رسانده بود، با او همکار بود و گویا ملیحه در شرکت خانواده بابک مشغول به کار شده بود.
    آنروز هر سه، مثل دوشنبه های قبل، درددلهایشان را بیرون ریختند و این اولین و آخرین دوشنبه ای بود که من میهمان جمع صمیمی آن سه بودم.
    آخر همان هفته در منزل نازنین جمع بودیم. آن سالها به دنبال  همفکرانمان بودیم و مشتاق دیدار اندیشه های جوان که امروز هر کدام در حوزه اندیشه شان مبدل به تعالی بخش جامعه ما شده اند و هر یک از زاویه خود نوری بر این ظلمتکده می تابانند. باری شبهای جمعه علی و نازنین میزبان ما بودند و هر بار عضوی جدید به جمع ما اضافه می شد. این بار در باز شد و مردی قد بلند وخوش چهره با لبخندی بر لب، دست در دست ملیحه به جمع سلام کرد ... و دیری نگذشت که در جرگه دوستان صمیمی هر هفته انتظار آمدنش را می کشیدیم.
    بابک مهندس شادی بود و رفتاری مردانه تر از باقی پسرهای جمع داشت. میزان محبتش را به ملیحه براحتی می شد حس کرد و همواره در کنار او لفظش به نام «ململی خانم» ختم می شد. سفرهای زیادی را با هم تجربه کردیم و ساعتهای طولانی را با هم به بحث نشستیم؛ هر چند که کلامش با ریاضیات بود و استدلالش بر مبنای فیزیک اما دوست داشتنی بود. روشن بود که مسلک ما را نمی پسندید و هیچ راهکاری هم به جایگزینی این روش سفارش نداشت.
    روزها هرچه می گذشت ما الفت بیشتری با بابک می گرفتیم و ملیحه که مصاحبت با بابک را بیشتر می پسندید، گوشه گیرتر می شد و در عوض بابک جای خالی او را پر می کرد، تا روزی خبر آمد که ملیحه در مجلسی لباس عروسی به تن کرده است و تنها چندی از دوستان رخصت حضور در آن را یافتند.
    بعد از آن ملیحه هر روز کمرنگتر می شد و صبورتر از ایام قدیم می نمود. بابک کمتر در جمع حاضر می شد و پروژه های ساختمانی اش مزید بر علت بودند و همواره راهی شمال بود و ملیحه اغلب همدمش فقط و فقط نازنین بود که روبروی هم می نشستند و ساعتها خیره به هم چشم می دوختند؛ کیانا هم آنقدر از جفای روزگار در هم شکسته بود که کسی حتی نشانی از او نداشت. می گفتم که خیره بر هم نقل درد می کردند و باز لبخند بر لب برمی خاست و جمع را (بویژه اگر بابک آنجا بود) به لیوانی چای میهمان می کرد. هر چند که گاه افسردگی و پریشانی ملیحه باعث نگرانی مان بود اما در کل همه خوشحال که بابک نگینی مهربان چون ملیحه را در کنار خود دارد.
    کم کم بابک و ملیحه جمع را ترک کردند و تنها چند بار لحظاتی کوتاه در جمع حاضر می شدند. ملیحه دیگر یک مادر بود اما تنها یک بار دختر زیبایش را در کنار مادر دیدم. بابک اصرار داشت تا دخترشان کمتر در جمع حاضر باشد.
    هجرتم از خانه پدری و ملک مادری فاصله ای دو ساله و نیمه ایجاد کرد. در سفری که سال گذشته به ایران داشتم در منزل یکی از دوستان جمع بودیم. ملیحه وارد شد همراه با دختر زیبایش. بی درنگ در کنارم نشست .

    ـ «پیـر شـدم. نـه؟»
    خندیدم و گفتم آدم با بودن بابک، پیر نمی شه که!
    ملیحه را هیچگاه تا به آنروز صمیمی نیافته بودم. این بار دیگر نه کیانا بود که او را ترغیب به سخن گفتن کند و نه نازنین که چشم به دهانش دوخته باشد. این بار من و او بودیم که روبروی هم نشسته بودیم. او می گفت و من با حیرت لب بسته بودم و قصه اش را گوش می دادم؛ ملیحه دیگر نمی خندید. چه بر او رفته بود؟ چه کسی لبخند را از او گرفته بود؟ باور نمی کنید که لبخندش زیباترین و پرمعناترین کلام بود؛ بی گمان مهربانی و وفا و همراهی ملیحه با همسرش، از او سمبولی ساخته بود که هر مرد ایرانی آرزو داشت تا همچون اویی را در کنارش داشته باشد. آن شب او برایم از تمام رنجهایش می گفت و نگاهش بر دخترش خیره می شد که آنسوتر در میان جمع دوستان مادر مشغول گذران کودکی اش بود. و باز حرفی جدید را آغاز می کرد که جگرم را می خراشید. 
    کلماتش گویی چون پتکی بر افکارم فرود می آمد و دنیا را بر سرم آوار می کرد. باورش سخت بود اما نه برای من که از جنس مردان آن دیار بودم. از مرد بودن خود بیزار شده بودم. بابک نمی توانست آن کسی باشد که او می گوید؛ ظاهرش شاد و اهل زندگی. همیشه فکر می کردم هرچند بابک ما را نمی پسندد اما نگاهش به زندگی پر معناتر از نگاه سرسری ماست. اما گویا انسانها را نمی توان از چهره هایشان شناخت.
    آن شب ملیحه از من خواست تا حرفهای بابک را نیز بشنوم. اما من چند روز بعد به امریکا برگشتم و چندی بعد ایمیلی به ملیحه زدم و برایش حسم را بیان کردم. شما را به بخشی از آن ایمیل میهمان می کنم تا بیشتر این داستان را حلاجی کرده باشیم. این گونه نوشتم؛

    «وقتی از من خواستی که با بابک تماس بگیرم ،احساست را خواندم و می دانستم که چه می خواهی. فردای آنروز شماره بابک را پاره کردم تا مبادا وسوسه شوم. برای این کارم هم دلیل دارم و شاید کمتر کسی باور کند آنچه را که آن شب از ذهنم گذشت؛ می دانستم که از دهان او چه خواهم شنید. بی پیرایه بگویم متاسفانه ما مردیم آنهم مردانی از فرهنگ ناب ! ایرانی ؛ به ما آموخته اند که زن مقصر است و منشا پلیدی. زن برای ما مدیر خانه نیست بلکه همواره در ذهن مرد ایرانی خدمتکاری بیش نیست که باید منت مردش را بر سرش حفظ کند. متاسفم که اقرار می کنم که ما را بد تربیت کرده اند. شاید مادرانمان مقصرند و شاید پدرانمان الگوهای مناسبی برایمان نبوده اند. اما بیش از همه بستری را که در آن بالیده ایم را مقصر می دانم؛ خودخواهی در فرهنگ ما برای مرد مضموم نیست که حسن او به شمار می رود و تاسف آور است که روشنفکر و غیر روشنفکر هم نمی شناسد، هر چه کنیم باز هم ذره ای از آن را با خود به یادگار خواهیم داشت. بارها خود از رنجی که بر کیانا به عنوان یک دوست روا داشتم با بیتا درددل کردم و هرچند که کیانا مجالم نداد که بر گناه خود اقرار کنم اما می دانم که اقرار آن دردی از او نمی کاست و تنها تسلی وجدان خودم بود. این را گفتم که بدانی من هم یک مرد م از همین سرزمین. از جایی که مادرانمان سر بالا می گیرند که پسرشان آنقدر بزرگ شده که نیاز به همبستر دارد و ماشاالله هزار ماشااله روزانه هزار دختر از سر و کولش بالا می روند و در عوض شب عروسی دخترشان نفسی از ته دل می کشند که به حمدالله ! دخترمان را به پاکی و نجابت ! از سر خود باز کردیم. فرق را می بینی؟ پس چه توقع که من ِ مرد، خود را مجاز بر هر نامردی ندانم و زن را رعیتی فرض نکنم که با ازدواج با او حرمتش را خریده ام و نگاه سنگین هزار کس را از سرش برداشته ام و به مزد خدمتی که به او کرده ام، مالک جان و جهانش هستم. بی شرمانه است اما کج اندیشی ما حقیقتی انکار ناپذیر است. ما اینگونه ایم. به ما بد آموخته اند.
    برای این بود که با بابک هیچ سخن نگفتم. چون می دانستم چه خواهم شنید و دوست نداشتم تا باز با زبان مردانه خودمان، خودم را تحقیر کنم.
    ملیحه! آنچه بر تو رفت داستان تازه ای نیست که کرور کرور زن ایرانی و شرقی هر روز آن را دوره می کنند و دم فرو می بندند و آن را به سر جهاز دخترشان سنجاق می کنند تا مبادا این تسلسل رنگ پایان گیرد. کمتر کسی جرات مقابله با این ناهنجاری اجتماعی را در خود می بیند تا قد علم کند و راهش را از این گردونه باطل جدا سازد.
    امروز طلاق در دید من مضموم نیست که نشان از قیامی همراه با سکوت دارد. فریادی که دردل تو بیصدا به آسمان رفت و اجازه ندادی تا طنین این درد تاریخی با تو همسفر شود. بدان که قیام و شورش در هر جامعه محصول بیداری و خودآگاهی است و در فرهنگ ما کمتر کسی جرات برخاستن دارد . تو خواستی و برخاستی و توانستی. سر بالا بگیر که آینده از آن دخترک زیبای توست که مادری آگاه به حقوق خود دارد.»


    و امروز  که شعر زیبای پریناز را بر صفحات رایانه ای دیدم، دردهای  زنان سرزمینم را که تاوان زنانگی شان را پس می دهند را حس کردم و در خود گریستم؛ دردهایی که ما مردان کمتر و گاه هیچوقت به آنها فکر نمی کنیم. 
    شعر پریناز خواندنی است. آن را بخوانید؛

    من زیرانداز آن غریبه بودم
    وقتی دلم او را طلبید , خشونت را نمی شناختم , طلاق را نمی خواستم , مفهوم نابرابری را نمی فهمیدم . فقط عشق را باورداشتم
    من او را می دیدم و او سکس را
    من دلش را می خواستم و او جسمم را
    او تمکین می خواست ومن رضایت او را
    آن غریبه، جسم مرا می دید و وروحم را له می کرد
    آن غریبه , پدرکودک من بود
    آن غریبه دل نداشت و دل دلدار را بزیرپا فکند
    عشق را نمی شناخت
    همسرم نبود , همبسترم بود ......
    او می اندیشید که تمکین من , حق اوست . روزی هرچند بار
    و روزها وسالها
    و وای برمن اگر ذره ایی ازاین " حق " ! ناحق می شد
    سفره ام خالی بود از :
    سر سوزنی عشق , تکه نانی مهربانی , بقدر ارزنی محبت
    به اندازه یک ماش سخن
    درخانه سفید ما بجای سفره, رختخواب پهن بود
    درآنجا دل من جوانه نزده پیر می شد
    و من دراین فکر که
    برسراین سفره تهی چه خواهیم خورد؟ غم ؟ درد؟
    به کودکمان چه خواهیم آموخت ؟ سکوت, نامهربانی ؟ و بازهم تمکین ؟
    ما با عشق از صفر شروع کردیم و یک روز بی عشق به صفر رسیدیم
    و آن روز
    من خواستم حال که همسر ندارم , همبستر نیز نداشته باشم
    خواستم حال که با هم نیستیم , درکنار هم نیز نباشیم
    خواستم بگویم نه
    خواستم زیرانداز آن غریبه نباشم
    خواستم دیگر از شبها نترسم
    .
    و سرانجام
    خواستنم را توانستم .
                                                   پریناز  نعیمی

     
    یکشنبه 27 اسفند ماه سال 1385
    «زن می تواند، حتی اگر ما نگذاریم»

    گفتم که «این زنها با این ناخنهای بلند و رنگی شون چی کار می تونند بکنند؟» پدرم سریع سرش را بر گرداند و گفت « منظورت چیه؟» و من هم احساس می کردم می توانم موضوع بحث جدیدی را باز کرده باشم ، ادامه دادم «زنها ضعیفند، مگه نه! همیشه نگران ناخنهاشون هستند. آخه زنها با این اداها کاری هم بلدن  که انجام بدن؟» پدرم یک نگاه بهم انداخت و گفت «وقتی بزرگ شدی می فهمی که قدرت زنها یعنی چی!» بعد رو به آقا «کیا» کرد و سری تکان داد و گفت «البته اگر ما مردها قبول کنیم که آنها میتونند» . من هم که بهم برخورده بود که بچه خطاب شده بودم، جواب دندان شکنی به پدرم دادم تا بدونه که من دارم مثل بزرگترها حرف می زنم: « پس چرا معلم امور تربیتی مان می گفت که این زنها کی می تونند با اون پاشنه های بلند رانندگی کنند یا اینکه ...» پدرم رو به دوستش کرد و گفت:« می بینی چی داره به روزگارمون میاد؟» از آن روزها نزدیک به ۲۰ سالی است که می گذرد و هنوز چهره افسرده پدرم که در برابر پرسش فلسفی من بر چهره اش نشسته بود، بر دیدگانم است.
    باری سالها گذشت ؛ هر روز پدر با کتابی جدید در را باز می کرد و بر جمع ما دوستان که سری در شعر و تاریخ و اینگونه دلمشغولی ها داشتیم، می نشست و همه با می خواندیم و سوال و پرسش که کاری جز این تفریح ما نبود.
    یک روز پدرم گفت «بیا و این کتاب را نگاهی بکن تا ببینی که ناخن بلند و رنگی یک زن چه می آفریند»؛ مجموعه اشعار«فروغ» مرا به دنیای دیگری برد و ناخود آگاه با او به مرزهای ناشناخته «زنانگی» سفر کردم و از دریچه نگاه او بود که «زن» را شناختم. آنگاه که بر زن بودنش بالید و آن زمان که«زنی تنها» را «در آستانه فصل سرد» بر من مرد معرفی کرد و آن زمان که زن و عشق و آفرینش را درکلامش یافتم . بگذریم. نمی دانم چرا هر گاه نام «فروغ» را می شنوم، نام eban.GIF (85745 bytes)«اعتصامی» نیز بر ذهنم شکل می گیرد، اما می دانم که پروین کجا و فروغ کجا؟  ... اصلا به یاد ندارم که در کتب فارسی مدرسه و دانشگاه نامی از فروغ برده باشند؛ باری فروغ برایم پیامبر لطافت زنانگی بود و کلامش نوای رودی روان داشت که در پی آبیاری گلها می رفت و پروین هر چند که کلامش شاعرانه بود و سرشار از حکمت و فلسفه، اما نوایش ضرب مردانه داشت. گاهی فکر می کردم که چه سود! این شعر و کلمات از دهان مردها پیش از این بیرون آمده است. گاهی فکر می کنم که چرا در کتابهای درسی مان نقل شاه و گدا را از زبان پروین می شنیدیم و اما فروغ نامش ...
    باز چند سالی گذشت، دربهای دانشگاه با تمام سختی هایش روبرویمان نمایان شد و خود را در جایگاهی دیدیم که می شد گهگاه با جنسی از فروغ ها و پروین ها به بحث بنشینیم. هنوز گهگاه یاد معلم امور تربیتی مان بودم و گاه به گاه به یاد کلاس اول دبستان که در کتاب فارسی مان زنان سوزن داشتند و دختران کاری جدا از پسران می کردند و مردان اسب سوار بودند و پدرآب و نان می داد و داس داشت و نانوا بود و مادر آش می پخت و با نمکدان و جارو روز را به شب می رساند. 
    در آن روزگار بود که هر روز زنی از جنس فروغ می شناختم و می دیدم که نه تنها نگران لاک ناخنش نیست، و نه تنها با پاشنه بلند کفشهایش اتوموبیل می راند، بلکه چرخ آسیاب میهنی را می چرخاند که خالی از مهربانی شده است؛ زنان بسیار دیدم که پا به پای مردان فقیرشان وگاه پر شتاب تر در کارخانه ها تلاش کردند و مهندسانی که علیرغم گزینشهای جنسیتی دانشگاهها و صنایع، همه را وادار به ستایش دانششان کرده بودند. زنانی را دیدم که عرصه هنر و تفکر را آراستند و هر یک حرفی نو به میان آوردند، قله موسیقی را فتح کردند و در ... و عاقبت مادری را دیدم که نگران دخترش بود که مبادا در مناسبات مرد سالار اسیر ناتوانی بزرگی شود که آنها «زن بودنش» می نامندش.
    اینگونه بود فهمیدم چرا پدر نگران بود که امور تربیتی ما چه می گوید و امروز خوشحال و سر بلند است که نظام آموزش جنسیتی و تبعیضهای روا شده بر این نسل من را به عنوان یک مرد وادار به اعتراف می کند؛ «زن می تواند، حتی اگر ما نگذاریم»
    بدینسان بود که در آن جهنم بازار و آن عصر تابستانی گرم که تیر ماه از عطش می سوخت با خود زمزمه کردم:

    ساعت هفت شب
    میله ای در دست
    نقابی بر چهره
    دختری آینه اش را خوب می نگرست
    ×××

    ساعت هفت شب
    نرو
    رقص آتش
    نوای مادری که بر گور فرزند
    بوی خوش دود خاکستری
    برای آزادی گریستم
    ×××

    ساعت هفت شب
    میله ها در دست
    نقابها بر چهره
    هیچ دختری آینه اش را نمی گریست.


     
    پنجشنبه 17 اسفند ماه سال 1385
    «دوچرخه» به روایتی دیگر

    به مناسبت ۸ مارس و نگاهی به مطلب «دوچرخه» از جلوه جواهری در سایت هستیا

    او راست می گفت که پاهاشون از پاهای دوچرخه سوارهای بی اهمیت تیز تر است. همیشه نگاهشون از کوچه پر بود. و ما پا می زدم و دوچرخه هایمان را می راندم و او فقط به نقطه پایان می نگریست.
    روزهای کودکی گذشت و در نوجوانی روزهای زندگی برایم یک به یک سرشار از تجربه بود؛ دوچرخه سواری همیشه مرا به خیابان نزدیکتر می کرد و او همچنان می دوید تا پاهایش را ورزیده کند. حالا کوچه برایم معنای دیگری یافته بود؛ پر از امید و نگاهی به آینده. تصمیمم را گرفته بودم که از سر پیچ کوچه مان این بار پای بر خیابان بگذارم و او هنوز پاهایش را ورزیده میکرد.
    به خیابان که رسیدم ، سرعتم بیشتر شد. با مفهومی جدید آشنا شدم؛ چراغ خطر. این علایم اما، معنای دیگر گونی برایم داشت. چراغها همیشه برایم سبز بود و اگر قرمز می شد، هنوز مجالی بود که خود را به آنسوی برسانم. اما همچنان او پاهایش را ورزیده می کرد. چراغ برای او همیشه قرمز بود. گویی این چراغ در کوچه مان هم راه را بر او بسته بود.
    آری! من پا می زدم اما دویدن نفس او را نبریده بود. من عبور می کردم و او چراغ قرمز ها را یک به یک تجربه می کرد. من به تقطه پایان نزدیک می شدم و او همچنان پاهایش را ورزیده می کرد. و من سرشار از غرور خود را پیروز این مسابقه نا بابر می دیدم.
    ناگهان ایستادم . باید می ایستادم تا او هم بیاید و با هم از نقطه پایان بگذریم. پاهای دونده از دوچرخه سوار ورزیده تر است. او هم این راه را آمده بود اما به قوت پاهای ورزیده اش و من؛ پاهایم دیگر توان پا زدن نداشت. اما او هن و هن کنان خود را می رساند. اما هنوز می دوید. امروز دوچرخه را به او خواهم داد که او پاهای ورزیده تری از من دوچرخه سوار بی اهمیت دارد. او نشان داد که پیروزی دوچرخه سوار بر پیاده نمی تواند محلی از غرور باقی بگذارد.
    دوچرخه را به او خواهم داد و حتم دارم او نیز دوچرخه کهنه کودکی مان را کناری می نهد و به من خواهد آموخت که چگونه پاهایم را ورزیده کنم تا با هم از نقطه پایان بگذریم. دویدن لذت بیشتری از سواری خواهد داشت.


     
    پنجشنبه 16 آذر ماه سال 1385

     
    جمعه 12 آبان ماه سال 1385
    فاتح شدم
    فاتح شدم و اینچنین مدالی دیگر بر افتخاراتم افزودم. و چه زیبا بود آن لحظه که مدال طلای فرصت سوزی را بر گردنم آویختم. آری ! فاتح شدم و با چند قطره اشک تمام زندگی ام را رودرروی دیدگانم دوره کردم. کودکی و نوجوانی و در پسش جوانی، که فرصت را به فرصتی دیگر سوزاندم و در قله موفقیتهایم بر خاکستر تمام سوزانده هایم نشستم؛ دیدم میتوان تلاش کرد و تمام آرزوها را یک به یک به اجابت نشاند. میشود خود را به سرزمین رویا رساند و می توان از خود کوه ساخت. دیدم میتوان از آن همه آرزو و آمال عمارت ساخت و بر قاف نشست، بی آنکه دریابی چه میتوانست کرد و نکرد. 
    و امروز بار دیگر بر خاکستر فرصتهایم نشستم و بر هر کدام نامی نهادم و شماره ای بر آنها گذاردم و با یک حساب سر انگشتی خود را به آسانی در دفتر رکوردها به ثبت رساندم. بالاخره فاتح شدم و اینچنین مدالی دیگر بر افتخاراتم افزودم.

    برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
    نام کاربری
     
    تعداد بازدیدکنندگان : 15714


    عناوین آخرین یادداشت ها